|

The new generation of world poem, Persian
Mohammad Bagher Kolahi
نسل نو شعر جهان
محمد باقر کلاهی
RAHA/25/July/2003
kolahi@rahapen.org
بورخس
هاليوود با چهل چراغ
پترزبورگ
قصه هاي داستايوسكي
با تالارها
با اشراف و
شب
چشمه اي
خاموش در يك خاطره
كوچه اي در
بوينس آيرس
مردي كور
كه تنها
گلداني را آب مي دهد
من شعرهاي
بورخس را مي ستايم كه دروازه ي شهرهاست .
چرا پونچي
چراپونچي قلمرو باران
از عطر چاي چنان اينجا گيجم
كه تا آسمان خواهم دويد
پروانه هايي سبز مي آيند
و شبانه بر ساقه ها مي نشينند
ما آنها را به جاي برگ هاي چاي , دسته دسته مي چينيم
و به زندگاني طبيعت راي مي دهيم
ايالت ,روزها خسته مي شود
و شب ها از بوي خوش روياها كيف مي كند
و جاي انگليسي ها خاليست كه بگويند
اينجا مردمش ديوانه اند .
ارسلان
ساعاتي متوالي در يك افق
و اقيانوسي خاكستري در جلوه ي مغروق رنگ ها
ملاحان رومي را هيچ نيست
ملاحان فنيقي را هيچ نيست
نه كاتبي در كانتون
و محموله ي آهن در بحرالميت
يا انسان در زنگبار
با خنجر يخ در شمال و بوق جليل وايكينگ ها
نه زنجموره اي
نه مكث و نه مرغوا
اوليس نيست
و نوحه ي مفقودش را هزار طبل به هم پاسخ مي دهند
باد با شيون در پي او مي گردد
ظفرمند غايب
و ارسلان درياهاي دور دست
…
!
يوليس
جيمز جويس , از دوبلين تا آخرين كوچه ي دنيا…
نيم كور در هجوم رنگ ها
در هجوم صداها
چراغ ها سر شب روشن مي شوند
و مه انگليسي هوا را بدتر مي كند
در پستوي خانه اين نجواي هرزه از كجا بود ؟
يوليس برميگردد
-
سرزده زين پس كه به خانه مي آيم
گوش هايم بايد كر باشد
براي رستگاري كور بودن كافي نيست .
اتاق
پنجره اي بازمانده كه از آن
عبور طاووسي را مي توانستي ديد
اما اكنون پنجره اي بازمانده كه از آن
عطر غليظ ملاقات او گريخته است
و در نم اشك و جاي دو فنجان
پروانه اي بال هايش را كج كرده
كنار لكه اي از آب سرد
رسوبي از اشك
و شكل سواري ساده بر سطح خيس
كه تصويري بيش نيست , به چشم حيران من
كه رد غباري بيش نيستم
در همه ي صحرا
كه اتاقي در بسته است .
آدم
پرستوها پروازم را به خاطر مي آورند
سفره هاي نان و سبوهاي آب سرد
پاهاي خسته كه از قلمروي سماوي آمده اند
و نام ده كوره هايي كه فتيله ي آنها
با روغن اشراق مي سوزد
در شب هاي بلند
اسمم آدم است
آواره ي اين دنياي دور دست
و نامم را با سنگ ها قسمت مي كنم
و غمم را با نيمه شب .
|