|
ملاقات
محمد باقر كلاهى اهرى
كجايند كجاوه هاى زرين
كجايند
محمل هاى بلند
كجا هستند پهلوانانى كه پادشاهان را به گرده مى گيرند
و از گردنه هاى فخر و شرف مى گذرانند
وانگه
آنها را فرو مى نهند در مغاكى سرد
و استخوان هايشان را در » استوران « مى نهند
از براى موريانه ها وسكوت
اين است
مسير بى گمان همه زورمندى ها
و زارى
بيهوده ى انسان چيست از براى خويش
اينگونه
كه او را من ديده ام :
با پاكت
شربت ها و قرص:
آقا اين
اتوبوسا از كدوم ور مى رن ؟
كجا مى
خواى برى ننه ؟
گورستون !
گورستون !
گورستون
كه ديگه اتوبوس نمى خواد
سر تو
اينجا بذارى يه عده به شكل انسون در ميان
و فورى مى
رسوننت به گورستون ديگه
ننه اگه
بدونى چقده قشنگ بودم…
مي دونم … مي
دونم
راس ميگى ننه؟!
خوب معلومه !
الانم قشنگ هستى
غير اينكه يه
خورده خسته هستى فقط
يعنى تو دلت
مياد منو ماچم كنى !!
خوب معلومه!
هنو هزار
تا كار ديگه ام باهات دارم
اى خاك به
گورم!
دوباره
گفتم ياد گورستون نباس بيفتى ! توكه
سنى ندارى هنو
هنو هفتاد
سالته جخ
من با
زنايى خوابيدم كه صد سالم او وَر تر بودن
طفليا
و تازه
وقتى جوونشون كردم
بم گفتن <<
تو ديگه كى هستى عزرائيل!! >>
|