كامران مير هزار
داستانی
برای صلح
اين هواي جواني ست كه مي گذرد
اين برنايي ست كه مي رود
اين راز آن مكعب سبز است كه نوري جاويدان داشت
تحرير آن نگاهبانان است
فرشته هايي كه روي سر آدم ها بال مي زنند
تا اوضاع جهان را براي باري تعالي قرائت كنند
اين اوضاع دلباختگان است
گرفتاران آن خال و لب
جويندگان آرامشي ازلي
صاحبان آن خاطره كه جاده ي ابريشم را ساخت
و ميل سوگواري فراهم آمد
براي آدمياني كه به سوي تو آمده اند.
همه چيز در نگاه خداوندي مي ماند
همه چيز در يك عكس پيچيده در غبار مي ماند
همه چيز رازي دارد و با راز مي ماند
لاي پرچمي از راز مي ميرد ، مي ماند
كه راز سرزمين دلشوره هاي اوست
خا طره اي بيرون از اكسيژن و تابلوهاي غبار گرفته
فرصتي براي اينكه بگويم دوستت دارم
چرا لب باز نمي كني
چرا سخن نمي گويي
ا مشب مي خواهم ترا ببينم
ترا لمس كنم
ترا بو كنم
من شاعر هوا و هوس نيستم
و همين بس كه از فرصت موهايت جاويدان شدم
به راز پيوستم
و لاي پرچمي از راز خواهم مرد
بدون آنكه سرزميني داشته باشم
يا به جايي وطن گفته باشم .
من يكي از آدم هاي عزاداران بيل خواهم ماند
كسي كه روي بازوي كسي ديگر خا لكوبي شده
كسي كه از جواني مي گذرد
از برنايي مي گذرد ،
پير شده ام و تو اين را خوب مي داني
تو آن را خواب ديدي
كه موج بر دريا سوار بود
و اين بار جنازه ي سرباز جواني را با خود داشت
سرباز جواني با يقه اي از آب
موهايي از آب و احساسي كه در آب شناور مي شد
اشراقي كه با يكي از عناصر پيوست
تبي كه با موجي ديگر غليان يافت
و خواب را با برج سرطان آميخت
تا آن طالع فروزان در اين روز نمايان شود
و اين بشارت آمدن شاعري از اقيانوس است
كه راز آن نهنگ پريشان را در گريبان داشت
پيوستن به شعاع آب و تنفس در جهان غرق
با طرح زيتوني آب
و آدم هايي كه از ميان داستاني براي صلح آمده اند
صلح با مرگ آميخته است
برادري پايدار
كه ترا با خود به مزاري ناشناخته برد
و آن موهاي حنايي و آن پيكر تابستاني را
لاي پرچمي از راز پوشاند
تا فرصتي براي آن خالكوبي بازو بيابد
فرصتي بيرون از اكسيژن و تابلوهاي غبار گرفته
و هويدايي آن راز سبز كه نوري جاويدان داشت
رازي كه در پيكر الهه ي آزادي ست
رازي كه در ونوس اين بانوي رنج كشيده آزادي ست
ونوس را به خانه آوردن
غلتيدن با بانوي رنج كشيده ي آزادي
همآغوشي با پيكر آفتابي و انعطاف تابستاني
گم شدن در ساحت غبار و موج و حرارت
پيدا شدن در رخوت نا پيداي ا لكترون
اين بار گرفتار چهره تاراج رفته ام.