|
چهره ای برنزی
و مويرگ هايی بنفش
کامران ميرهزار
چهره اي
برنزي و مويرگ هايي بنفش
صورت
صافي به شيوه ي ماياها
به رنگ
زعفران و علف
پيچيده
در بالاپوش به رنگ روشن
و
دستاري پشمين
با
شرابه هاي درازي كه از باد گزنده كوهستان در اهتزازند
بيرقي
ناپيدا منقوش از شاخ گوزن و پارسايي
و دلي
پراكنده و پخش شده با ا مواج يك گرا مافون
فرمان و
كتاب و امپراتوري هاي عهد منجيق و پيش
احساسي
پخش شده در فضا
در بازو
و در تجزيه بازوها
وقت
متراكم شدن در تاريكي
و اعلام
مرگ كسي كه در ساعت رمل خويش تأمل مي كند
مخفي مي
شود از زندگي
و فرار
مي كند از آن رخ معلوم و نامعلوم
طلب
سقوطي در نبض ها
در پاره
ي لعلي در خلقت بدخشان و چهره ي گريان
در خلقت
مژگان و ترمه ي لرزان شبنم
رخ شدن
و در هلال گيسو جاي گرفتن
تابانيدن
تب تندي
لغزاندن
تر از هميشه و پيش آورنده تر از هميشه
چرخش به
سمت ناهنگامي چرخش طاس ها
و
ايستادن
در
ساعتي كه موج بر خواهد داشت
كش دار
خواهد شد
لغزنده
بر گونه ها و تباه كننده ي دور بي تاب دا من
مي
ايستي
نظاره
مي كني
چاي مي
نوشي
و روي
صندلي چون قوس و قزح مي لغزي
مي
نشيني
سيگار
مي گيري
آتش مي
زني
فانوسي
لرزان بيدار مي شود
دور
دامن چرخ مي خورد
و از
روي حاشيه هاي آبي رنگ بالا مي آيد
روي
قلبت مي ايستد
و از
ديدگانت فوران مي كند.
خزيده
بر گوشه ي يك نگين زيتوني
و
باستان گريزان آن سرگذشت دور
به
انحنا مي آيي
به
جغرافياي مدارها و جاذبه ها
شتاب مي
گيرد معماري
و در
ميانه ميدان چندان چندان مي شود
كليسايي
ويران مي شود
و باز
در شكنج نور و رد بي مانند صدايت تشكيل مي شود
و از
مدارها مي گذرد
حرارت
پيراهن بالا مي زند
و در
صليب استخواني بدن جاي مي گيرد
لرزان
روي صندلي
با ترمه
ي لرزان شبنم
چاي مي
نوشي
و چراغ
قوس و قزح را مي تاباني
عميق مي
شوي
چرخش
قلم چندان چندان مي شود
مرگ
خودت را مي نويسي
از
انگشتانت بالا مي آيد
و راه
دهانت را مي گيرد
در نبض
هايت سقوط مي كني
اين را
مي نويسي
و در
ثانيه ها قسمت مي شوي
به
پستخانه مي روي
سراغ نا
مه يك مرده را مي گيري
تأمل مي
كني
از شال
قوس و قزح
از راه
ديگري مي آيي
فرمان
مي راني
و فرنج
و ارغوان را مي لرزاني
مي
نشيني
سلام مي
كني
بدرود
مي گويي
و در ا
مواج يك گرا مافون پخش مي شوي
دلت پخش
مي شود با ا مواج يك گرا مافون
به خانه
ها مي ماني
تأمل مي
كني
تأمل مي
كني در ساعت ها
چهره
برنزي حرارت مي گيرد
در بدنم
مي پيچي
و
پيوستن نفس ها را مي پويي
در گلو
رها مي شوي
بالا مي
روي
اشك مي
شوي
و از
گونه هاي من مي ريزي
به
پستخانه مي روي
سراغ
نامه يك مرده را مي گيري
***
ميلي
براي عربده جويي
قراري
در اسطوره هاي ناگفته ي زمان
و ا
مپراتوري پيش از اختراع خط
آن چنان
كه بر هيچ جريده اي نيا مده است
فرسايش
مقرر همراه رام كردن ستوران
بر ترك
زمان و بر ترك حواس پنجگانه
آن چهره
برنزي كه بديل اش با كشف آهن يافت شد
آن چنان
كه بر جريده ها هرگز نيامده است .
|