|

اهوراي رهايي
ايليا
ديانوش
RAHA/23/August/2003
معشوق من
اهوراي
رهاييست
او دستان
مرا نميبندد
نه با
مانتيلاي بلندش
كه مهربانم
جلوه كند
نه با
گيسوان كمندش
كه دست بسته
به رحم ،
تكان نيز
هم نخورد
او دستان
مرا حتا
تهديد به
بستن نميكند
حتا
با رافياي
نخلهاي ماداگاسكار
كه من
ريسماني را حتا
آنسوي دنيا
در انتظار خود
حتا
در خواب هم
نبينم
معشوق من ،
آري چنين است
بيكه حوصله
به تنگ آرَد و
دستان مرا
با منت نبستن،
ببندد
او حتا هنوز
روباني را
كه من
پيش پايش
چيده بودم
از خاك بر
نچيده است
تا من بدانم
هنوز رهايم
و هنوز
حتا مي
توانم بند بگسلم
پس هستم
***
مانتيلا :
شال بلند و بزرگ زنانه اي كه گردن وشانه ها را ميپوشاند
رافيا :
الياف مخصوص نخلهاي ماداگاسكار
رسم شوم
از
حضيض چاه
به
عزيزي مصر نرسيدم
تا
متنبهتان كنم :
«
من يوسف
برادر شما رَشكپيشهگانم »
داغ آتش بر من
باغ گلستان نشد
تا
نيشخندتان كنم :
«
من ابراهيم
برادرزادة شما بتتراشانم »
دريا برمن نگشود و
بر
شما نبست
تا
فاتحانه خطابتان كنم :
«
من موسي
دستپروردة شما فرعونيانم »
نگذاشتيد،
دلِ دريدن سينة تنگ و
قلب چركمُردتان را
داشته باشم
نيرنگخورده از لَشِتان برخاستم
تا
برخيزيد و به تيغ زهرآلود،
سينة پُرشورم را بِدَريد
و
حرفهاي تازهام را
به
گور بفرستيد :
«
آري،
من
سهراب
پسر شما سنگسرانم »
|