RAHA

Home

Author Index

WORLD INDEPENDENT WRITERS' HOME

RAHA Charter - RAHA Membership - RAHA Book - Professional Literature - Literary Criticism - Opinion

 Poetry - Short Story - Author Index -  News World-class literature - Letter to Editor - Interview

 Writers in exile - Amateur literature - RAHA Gift - Link to RAHA  - Frog Books - Contact Us


 

   

 

کابل پرس:تحولی در عرصه ی ژورناليزم افغانستان

 

پرده ء شانزده هم

نمايشنامهء تاريخی در پانزده پرده

رزاق مامون

ادامه صفحه  يکم       دوم      سوم       چهارم      پنجم

پردهء سيزده هم

افشين بر جايگاه صفه مانندی  ساخته شده از چوب و پوشيده با پارچه مخمل ميان دو نگهبان نشسته است. خليفه معتصم آراسته به جامه های پرشكوه شاهانه، بر صدر نشسته و قاضي و وزير در راست و چپ وي مکان  گرفته اند. گواهان و مقربان دربار، روي نشيمن هاي مخملي در دو سوي بارگاه به چشم ميخورند.

قاضي: گناه بد ديني را در شهر هاي خلافت امير المؤمنين، سزاي سخت مقرر است. اين افشين سنت پيامبر را پامال و دل از ايمان به اسلام تهي داشته و آئين دشمنان را پاسداری نموده است.

وزير: آن جا كه در طريق شرع انور ، تيره سيرتان را ملجايي نيست، آذر پرستان را ره پنهان كجا تواند بود؟ (اشاره به دو مرد حاضر و خطاب به مجلسيان) آي خبره گان عدل و انصاف، اين دو مرد مظلوم و ژنده پوش را ميشناسيد؟

قاضي: (خطاب به مردان ژنده پوش) جامه ها را از تن بيرون آوريد!

وزير: بنگيريد! گوشت به استخوان اين بيچاره گان نمانده!

قاضي: (خطاب به ژنده پوشان) از چه رو چنين حال زاری  را نصيب شده ايد؟

                                (ژنده پوشان با حالتي نزار و دستاني لرزان خاموشانه دست به دعا بلند ميكنند.)

قاضي: اي افشين اين دو مرد درد كشيده را ميشناسي؟

افشين: آري ميشناسم!

وزير: احوال ايشان را حكايت كن.

افشين: يكي مؤذن است و آن ديگر امام مسجد. روزي فرمان دادم تا هر يك را هزار تازيانه زنند!

قاضي: چه تقصيري از ايشان رفته بود؟

افشين: اين دو در ديار اسرو شنه بر بتخانه يي حمله كردند و بت ها را بيرون ريخته و مسجدي بنا نهادند!

قاضي: بنا نهادن مسجد به جاي بتخانه گناه است؟

افشين: گناه و ثواب به جايش! من با پادشاهان سغد پيماني داشتم كه هر قومي را به دين و آيين ايشان رها كنم و كسي را از ديگري آزار نرسد. اين دو مرد پا از حد خويش فراتر گذاشتند و هزار هزار تازيانه به جان خريدند!

قاضي: خدايا مرحمتي! در دياري كه از نور عدل الهي منور است، بنده گان عاشق را تازيانه ميزنند!

وزير: (به افشين) اين كتاب را چرا با ابريشم و طلا و جواهر زينت داده اي؟

افشين: ميراثي است كه از پدر به من رسيده!

وزير: نميداني كه عالمي از سخنان كفر آميز در آن نبشته اند؟

افشين: در كنار گفته هاي كفر آميز گذشته گان، مقولات عبرت انگيز حكيمان عجم نيز در آن هست!

وزير: بهره ات از نگهداري آن چه بوده؟

افشين: از حكمتش فيض برده ام و از كفر آن پرهيز جسته ام!

قاضي: چي گونه پرهيزي كه آن را به زيور آراسته اي؟

افشين: مرا نيازي نبود كه آرايش آن به دور بريزم!

قاضي: پيرايه فاخر از كتاب كفر بر نميگيری و ادعاي مسلماني داري؟

افشين: در خانة تو نيز كتاب كليله و دمنه و كتاب مزدك يافت ميشود؛ مگر از شمار مسلمانان بيروني؟

قاضي: (رو به يكي از گواهان ) برخيز، آنچه را در بارة افشين ميداني... في المجلس حكايت كن!

شاهد: افشين گوشت جانور مرده يي را كه خفه كرده باشند، ميخورد!

قاضي: او را هنگام خوردن گوشت جانور مرده به چشم ديده اي!

شاهد: آري مرا نيز به خوردن فراخواند و گفت که گوشت جانور مرده سودمند تر است از آن جانوري كه سرش بريده باشند. او روز هاي چهار شنبه، گوسفندي را خفه كرده از ميان دو نيم ميكرد. آنگاه شمشير به كف، از ميان پارچه هاي جدا شده ميگذشت و رسم نياكان خويش را به جا مي آورد. روزي برايم گفت من براي خدمتگزاري عرب ها از انجام بد ترين كار هايي كه از آنها نفرت داشتم ، دريغ نكردم، تاآنجاکه شتر سوار شدم و نعلين به پا كردم؛ اما تا كنون موي از بدن نسترده و رسم ختنه به جا نياورده ام.

قاضي: (به افشين) در بارة حرفهاي او چه تواني گفت؟

افشين: در دين داري اين مرد چه معياری نزد شماست؟ اين همان مؤبد مجوسي نيست كه به نام محرم راز متوكل- برادر خليفه- نقاب مسلماني به چهره زده بود؟ آيا در اخلاص موبدي آفتاب پرست به اسلام و راستي باور داريد؟

قاضي: سخن بر سر مسلماني او نيست، دعوا روي مسلمان نمايي توست!

افشين: چرا شهادت كسي را ميپذيريد كه مسلمانيش را باور نداريد؟

وزير: او راز هاي پنهاني ترا آشكار ميكند. مگر از مسلماني خودش لاف و گزاف شنيده اي؟

افشين: پس زبان اين مرد از خودش و افكارش از شماست (رو به شاهد ميگويد) ميان خانة من و تو درو دريچه يي هست كه چشم نهاده و از حال من واقف شده باشي؟

شاهد: هيچ راه و روزني نيست!

افشين: روزي را به ياد بياور كه ترا در خانه ام فرا خواندم و در خلوت از دوستي و ارادتي كه به مردمان عجم در دل دارم، برايت سخن ها گفتم!

شاهد: همين گونه است كه ميگويي!

افشين: پس تو نه در دين خود شايان باوري و نه در پيام خويش پا بر جايي. كنون دانستم كه در رسم ناجوانمردي جايگه بلندي را از آن خود كرده اي!

قاضي: آي افشين، برتو تب ملامتی مستولی گشته است كه آن حكيم دانشمند را از دايرة باور بيرون و در دام اتهام نامردي وابسته قياس كردي. پس مرد ديگري را كه پهلوي وي نشسته است، ميشناسي؟

افشين: نميشناسم!

قاضي: (خطاب به آن مرد) تو اسمت را بر زبان آر!

مرد: من مرزبان بن تركش هستم!

قاضي: اين مرد را ميشناسي؟

مرزبان: آري او افشين است!

قاضي: چه گفتاري در باره افشين داري؟

مرزبان: (از جا بر ميخيزد و به افشين ميگويد) اي فريبكار، تا چند پشت پردة نيرنگ و افسون چهره پنهان ميداری!

افشين: اي دراز ريش نادان، خواسته ات چيست؟

مرزبان: مردم اسروشنه در نبشته هاي خويش به تو چه عنواني داده بودند؟

افشين: همان نام و نشاني كه براي پدر و جدم داده بودند!

مرزبان: آيا آنچه كه ترا خطاب مي كنند اين نيست كه "به خداي خدايان از سوي بندة او فلان بن فلان؟"

افشين: آري معنای آن همين است!

وزير: مسلمانان به يك بندة حقير "خداي خدايان" ميگويند؟ پس براي فرعون كه دعواي خدايي ميكرد، چه باقي گذاشته اي؟

افشين: پيش از اسلام پدران من و مرا بدين لقب ميخواندند؛ چون اسلام آوردم، مصلحت نديدم مقام خويش از پدرانم فروتر يابم و منزلتم كاهش يابد.

قاضي: پس مفهوم مسلمانيت ايمان به قرآن و شريعت نه بلكه براي حفظ اعتبارت در نزد رعيت بوده؟

افشين: مرا از  قياس و گفتار تو پروايي نيست!

وزير: (به نگهبان) مازيار، والي طبرستان را داخل بياوريد!

قاضي : (به افشين) همكيش ثابت قدمي داري... از راه دوري به ديدارت شتافته است!

افشين: (با طنز تلخ) فرخنده باد قدومش از براي تو اي ابن ابي داوود!

                                                  ( مازيار را داخل مي آورند.)

وزير: (به افشين) اين مسافر خستهء از راه رسيده، همكيش توست... او را شناختي؟

افشين: اين چهره برايم آشنا نيست!

قاضي: (به مازيار) اين شخص را ميشناسي؟ نامش چيست؟

مازيار: اين افشين سردار دارالخلافه است!

معتصم: (آهسته به گوش قاضي) مازيار را به گفتن آوريد، رشتة كار در سخنان وي است!

قاضي: مراد مولاي مسلمين اين است كه مازيار هر آن چه ميداند، به زبان خود باز گويد؟

معتصم: تكرار به آواز بلند؛ تا مجلسيان هر آنچه را كه وي باز ميگويد، بشنوند !

قاضي: (به مازيار) اين نامه را چي كسي به تو  داده است؟

مازيار: همه نامه ها از آن افشين اند!

قاضي: از تو چه خواسته است؟

مازيار: مرا به جنگ عبدالله طاهر فراخوانده و به شورش در برابر خلافت دلگرمي ها داده است!

قاضي: چه انديشه هايي در سر افشين دور ميزند!

مازيار: افشين انديشة زردشتي در سر و هواي دشمني خليفه در سينه دارد!

قاضي: (به افشين) مردي كه ترا ميشناسد، مازيار حاكم ولايت مازندران است. چي گونه فرماندار بلند آوازة ديار خلافت برايت آشنا نيست؟

افشين: اينك از زبان تو شناختمش!

قاضي: اكنون كه او را شناختي، بگو چند بار چيها به او نوشتي؟

افشين: گفتم كه از زبان تو او را شناختم، پس نامه چه گاهي نوشته باشم ؟

وزير: ز مازيار ميگويد که  اين نامه هاي افشين است و مرا به نفي شريعت و سركشي در برابر خلافت خوانده است!

افشين: من كه ازين گفته آگهي ندارم، چي؟

وزير: (به مازيار) با افشين چند بار مكاتبه كردي؟

مازيار: به شمار نامه هاي افشين  پاسخ و پيغام داده ام!

قاضي: از چه رو ميگويي كه نامه ها به دستور افشين نبشته شده اند؟

مازيار: نامه ها را پيك او به دست خود مي آورد!

قاضی: نام پيك يادت هست؟

مازيار: برزين.

قاضي :نشاني برزين را ميداني؟

مازيار: در باب برزين از افشين پرسيدن بايد.

قاضي:مگر انکار افشين دعوای ترا باطل نميکند؟

مازيار: خير... نامه هاي افشين از دست برادرم-كوهيار- برايم سپرده ميشد و كوهيار هم اكنون همدست سپاه خلافت است. ميتوانيد از وي درين باره بپرسيد.

قاضي: نامه ها چي گونه به كوهيار ميرسيد؟

مازيار : خاش برادر افشين با كوهيار رابطه داشت.

قاضي: مضمون نامه ها را ميتواني بر زبان آوري؟

مازيار: نامه هاي افشين عيان تر از بيان اند (اشاره به بسته نامه هاي روي ميز قاضي) همه اش تعليم و اندرز در باب  نفرت از حاكميت عرب، اهانت به نژاد و روش عرب ها و كشتار عرب زده هاي ديار عجم است. در بارة دين سپيد زردشت مينوشت... مينوشت كه دين سپيد ما به وسيلة عرب هاي تيره دل از نظر ها افتاده است ؛ اما در ژرفای دل ها همچنان جادارد. تو و من ميتوانيم به خراسان و فارس فروشكوه گذشته را باز آوريم. بابك در اثر كوته فكريهاي خودش به چنگ مرگ رفت و گرنه در لشكر كشيها هر چند كوشيدم به او گزندي نرسد، ولي آنچه نميخواستم پيش آمد.

وزير: پس ترا به شورش و ياغيگري فرا خواند؟

مازيار: پيام داد... اگر رسم مقاتله با لشكريان عرب بنياد نهي، خليفه، سپهبدي همانند من در ميان عرب ها و ترك ها سراغ ندارد؛ پس چاره يی نميبيند كه مرا به ياري خواهد. من هم سواران بي شمار و جنگاوران بي باك به فرمان دارم. اگر با اين همه ساز و برگ سپاه با تو همدست شوم، چه نيرويي در سرزمين خلافت ما را از صحنه خواهد راند؟ بدان كه سه قوم دست از سر ما بر نميدارند: عرب ها، مغربيان و تركان. عرب ها چون سگ اند؛ لقمة گوشتي مردار پيش دهانش بيانداز و سرش را به گرز بكوب! مگس هاي مغربي هيچكاره و زبون اند اما تركان لعنتي فرزندان شيطان اند. شكيبايي در برابر آنها در حكم دفع شرارت است. تير هاي شان به زودي تمام ميشود واز تاخت اسپ هاي شيهه گر، تباه و پاشان ميگردند. آن گاه آيين فرخندة نياكان ما دوباره زنده خواهد شد.

قاضي: (به افشين) سخنان مازيار را شنيدي؟

افشين: (بي اعتنا) شنيدم .او برادر من و برادر خودش را به ريسمان تهمت مي بندد.

قاضي: آيا تو مازيار را به همدلي نخواندي؟

افشين: نيازي نداشتم... وانگهي اگر او را به همدستي فرا خوانده باشم، باكي نيست!

قاضي: يعني  بغاوت و بي ديني منافي شريعت پاك محمدي نيست؟

افشين: چنين سخني از زبانم شنيدي؟

قاضي: انديشه ات چنين گويد.

افشين: گفتم به فرض، اگر همدستي با مازيار به كار ميگرفتم؛ هدف ياري اميرالمؤمنين و پاسداري رعيت خلافت بردل داشتم و مازيار را همچون بابك به دام ميكشيدم، چنان كه عبدالله طاهرهمين كار را كرده و مازيار را به چنگ شريعت آورده است.

قاضي: پس هيچ يك اين نامه هااز تو نيست؟

افشين: من و كاتب جدا از همديگريم... هرچه ميگويد براي خودش ميگويد!

قاضي: اگر مهر تو در نامه ها باشد؟

افشين: مهر من هماره نزد كاتب بود. هر آنچه نوشته است ، شايد بر آن مهر نهاده است .

قاضي: تو مختون هستي؟

افشين: نه!

قاضي: ختنه شدن براي مسلمانان سنت و حكمت آن پاكي و طهارت است. چه سبب شد از ختنه بپرهيزي؟

افشين: مگر در اسلام پاس نفس روا نيست؟

قاضي: هست!

افشين: (با استهزاء) من هم ترسيدم كه اگر آن پاره پوست از بدنم بريده شود، شايد بميرم!

قاضي: جنگجوي نيزه انداز و شمشير به كف از مرگ واهمه ندارد. تو از بريدن پاره پوست بدنت ترسيدي؟

افشين: جنگجويي از روی ناگزيری  است و از آن بهره ميبرم و ميتوانم شكيبايي پيشه كنم ؛ اما ختنه كردن ضرورت نيست و از آن جانم به خطر ميافتد. پس گمان ندارم ترك ختنه ترك اسلام باشد!

قاضي: (لحظه يي خموش ميماند) ... اين همه گفتار شهود به هيچ ميگيري؟

افشين: اگر وجدانم پليد نباشد، چه باك!

قاضي: آيا راز هاي ديگري هست كه مازيار و موبد نگفته باشند؟

افشين: آن همه گفتار از زبان چه كساني شنيدي؟

قاضي: از زبان شاهدان و همكيشان تو!

افشين: پاسخ هاي ديگری هم از زبان ايشان بشنو!

قاضي: (به حاضرين) نيات افشين نزد شما بر ملا گشت. زشتي تظاهر به مسلماني را در آيينة گفتارش مشاهده كرديد. از جور مسلمانان و تلاش در آوردن رسم الحاد به زبان خود حكايه كرد. پس جاي چه سخن ديگر باقيست؟

افشين: (به قاضي) اي ابن ابي داوود. ازين قيل و قال چه بر من ثابت كردي؟

قاضي: سه شاهد شرعي برايت حاضر كردم!

معتصم: (به افشين) اي خيدر بن كاووس! من خود در برابر تو همچون هزار شاهدم و سال ها دفتر كردار و نياتت را ورق زده ام ؛ اما از روي قصد جا خالی ميکردم تا پيش تر بتازی!

قاضي: (خطاب به بغاي كبير سردار ترك) دستش بگير و سوي زندان شو... محاكمه پايان يافته است و تنها انتظاري باقيست كه منادي شريعت از گلوي عدالت ،  سرنوشت اين مجوس نگونسار شده رااعلام کند.

(بغاي كبير دست افشين را گرفته بيرون مي شود.)

پردهء چهارده هم

سرداب زير زمين كاخ دارالخلافه. افشين با سيماي خود باخته ، پا ها را جمع گرفته و در عالم خيال صحنه هاي جانگذار بريدن دستها و پا هاي بابك خرم دين را پيوسته در خيال خود مرور ميكند.

افشين (با خود) آيا پيل دارالخلافه را برای رسوايي من نزد مردمان رنگ زده اند؟هر آنچه بر سر بابك آوردند، گذشته است .مگر در بارة من نيز همان گونه قصاص روا ميدارند؟ پس چه راهي براي من باقيست؟ من كه زماني با نوك شمشير برجبين شير ژيان يادگار همي نوشتم. پس اكنون هيچ هنری براي حفظ جان خويش در اختيار ندارم؟ 

(در اين گاه روح بابك باز به سراغش مي آيد.) 

بابك: كرم موذي زمان، سر انجام درخت اعتماد ميان تو و خليفة عرب را با نرمش بيصدايي از درون پوسانيد... به ياد آور نيزه يي را كه در تالار كاخ تو از سينة ديوار آويخته ونشانه زور بازوی تو در جنگ با روميان بود. به ياد آور جواهراتي را كه بعد از دستگيري من به پاهايت ريختند و مرواريد به گردنت آويختند. حال فقط كمالي از خود به يادگار بگذار كه در قرنهاي بعد، باران طعنه هاي عربها از آسمان بي ابر، بالاي عجميان ريزش نكند و از لاشة بي جانت بوي تعفن برنخيزد. شكسته باد شيشة خموشي تو اي افشين! حال پاسخي بر نوك زبانت خواهد روييد؟

افشين: حالا من از خشونت و غرض تهي هستم. چه حال آيد كسي را كه چشمانش بينا اما زبانش لال است؟

بابك: از زلالي كدام چشمهايي سخن ميگويي؟ همين چشمهايي كه مانند سر بريدة گوسفند، از روشنايي و غرور تهي اند؟ چنين است حال كسي كه در زمان قدرت ، قلبش را با زبانش هيچ پيوندي نبود! حقا كه شهزادة پر از لاف و كرامات دروغين ، به هنگام خواري ،كرم حقيري را ماند. اي نخل ايستاده در شوره زار بي همتي و يأس! آنچه در دل و زبان داري، خطاي در خطاست... اگر در حلقة درس شيطان حرص و نامردي زانو نخوابانده بودي، دستگيري تو حتا با افسون مخصوصي انجام نگرفت. و لااقل دماغهاي خشكيدة قوم عجم را آتش ميزد...

افشين: اميد دارم كه رب العزت، اميرالمومنين را از كيمياي مفاخرهر دو عالم مستغني گرداند!

بابك: روباه صفتي پيشه نكن اي افشين! پذيراي سرنوشت محتوم خويش باش كه روزي خليفه فرمان دهد كه نيزه در سينه ات فرو كوبند و از تير پشتت بر آورند و بگويد كه از قطره هاي خون خويش توبه نامه ات را به روي خاك بنويس!

افشين: (ناگهان به گريه در مي آيد) بابك، تو در برابر چشم خليفه و مردان نا به كارش كاري كردي كارستان... به ياد دارم وقتي جلاد خليفه جلو چشم هزاران نظاره گر شهر بغداد يك دستت را به ضرب شمشير قطع كرد؛ تو دست ديگرت را در خون زدي و به صورتت ماليدي تا رخسار خود را از خون رنگين سازي... خليفه فرياد كشيد كه اي بابك معنای اين عمل تو چيست ؟ تو به جوابش گفتي:

ميدانم كه جلاد، به حكم تو دست ديگرم را نيز از بدنم جدا ميكند. پيش از آن كه فرصت از كف دهم، دست در خون زدم و به صورتم ماليدم، در غير آن وقتي خون از بدنم خارج شود، صورتم در نظر شما به رنگ زرد نمايان  شود و من نميخواهم كه شما گمان بريد كه بابك به هنگام مرگ، صورتش زرد بود، اي بابك، حال از من ميخواهي كه مانند خودت كارنامه يي بر جا بگذارم؟

بابك: گريه صفت مردان جنگاور نيست،... بس كن كه اين چنين زبوني براي من تهوع مي آورد. اي نخل پير بي بر. از تو جز شاخ بي جوهر نيايد نشان. كجا گفته ام به هنگام هلاكت، اسطورة ايستاده گي مردمان عجم را بر زبان آور؟ من فقط هشدارت ميدهم كه بيش ازين در نزد خليفه فرو دستي و خفت پيشه نكن!

افشين: نياز من به زنده گي به همان ميزاني است كه مرگ براي تو بود!

بابك: ميخواهي بيشتر زنده بماني تا لكة بدنامي مردمان عجم را در نظر عربها نا زدودني جلوه دهي؟ مگر زنده گي نفرت بار تو با وقار مردماني كه  درس مروت، آزاده گي و تدبير را به ديگران آموخته اند، چي پيوندی دارد؟

افشين: ديده گان سرداري چون من، با دنيا نگر آدمي مانند تو، با هم جور در نيايند. من بهاي زنده ماندن را نيك ميدانم و براي تو كه مرگ را ارزان خريدي، چه ميتوان گفت؟

بابك: من بيست سال تمام با عربهايي كه براي قوم عجم ، مرگ، جزيه و اهانت را هديه می آوردند، رويا روي جنگيدم، مگر اي خشك مغز بي تبار، به ياد آور كه تو مرا به لشكريان خليفه چه ارزان فروختي! مرا بر خوان نان و نمك فرا خواندي و به چنگ كفتاران عمامه پوش سپردي! آخ كه قوم عجم جنگيدن را چه خوب آموخته است! هنر مقاومت را از گهواره و دوره های گرسنه گي و گذشت مي آموزد؛ مگر ديو آزمندي و ناشكيبايي بازوانش را با دست خودش ازتنش جدا ميكند. در شگفتم كه هم سرداران خيانت كار و هم سپه داران خدمتگزار اين قوم، در يك دور زمانه قامت مي افرازند و در كار رزم و پيكار و به جوش آوري خون در رگهاي مردم اعجاز ميكنند؛ اما چه بيهوده و ناگهان ميميرند. نابود باد چنين تقدير نا مرادي! اي افشين، اسطوره بر پاكن تا خراسانيان سوگوار سپه سالار ديگري از خاك برويانند. سينه ات را كشيده نگهدار تا قامتت را شمشير جلاد به دو نيم كند، مگر "آه" نشنود! چيزي گواهي  ميدهد كه ترا نه با تير و تبر كه با پنبه ميکشند! اي افشين... تو هنوز عقب تابوت نا عاقبت انديشي هايت قدم بر ميداري...

افشين: اي بابك! خليفه نيك ميداند كه تو نسب نامةغلامی در دست داشتي و من نجيب زادة اسرو شنه هستم. درخت باور او در بارة من چي گونه خميده گي و انكسار را تجربه كند؟ جهاندار نيك آيين، منزلت مردان عاليمقدار خويش را بر زمين نميزند.دشنامهاي سرخ خويش را براي خود نگهدار!

بابك: به زودي، سنگ آسياب در گردن افشين- آن غول دارالخلافة ديروز و اين ناتوان ترين موجود امروز- در خواهد افتاد. از همين اكنون ترا مينگرم كه  زردی حقارت و ناتوانی صورتت را جلا داده است!

افشين: آنسوي اين ناپيموده كوره راه را تو نتواني ديد.

بابك: آخ، اي خداي خدايان ... هوش گريخته خراسانيان را دوباره برگردان... دو باره برگردان... 

پردهء پانزده هم

بارگاه خلافت. معتصم بر جايگاه و قاضي و وزير اندكي پايين تر در برابرش نشسته اند. تبسمي چهرة خليفه را روشنايي داده است.

معتصم: واثق از زندان برگشته و از افشين پيامي دارد.

وزير: يا اميرالمؤمنين ، سخنان ناگفته يي را بر زبان ميراند؟

معتصم: خواهشي دارد نديمي را نزدش روانه كنم که با وي گفتگو كند.

وزير: از زنداني گناهكار جز بخشايش چه خواهشي در كار است؟

معتصم: هدية عذر و پوزش به نوك زبان آماده دارد؛ مگر گمان دارم که ناگفته هايي راهم از سينه بركشد!

وزير: چنين گوشة چشمي از سوي اميرالمؤمنين از بهر چيست؟

معتصم: ميل من  از براي شنفتن سخنان آتش پرستي است كه از بام قدرت ، در چاه خواري افتاده است!

وزير: تير تقدير اين طاغي مجوس از كمان رها شده است!

معتصم: الغيب عندالله، اين سخن را چرا گفتي؟

وزير: چي ناگفته يي در بارة افشين براي خليفه  اهميت دارد!

معتصم: هر جنس تازه، اهميت دگرگونه يي دارد!

وزير: انديشة بكري در سر اميرالمؤمنين دور ميزند؟

معتصم: حكايت كهن را شنيدن، حديثي تازه آوردن! امت اسلام از تهلكه جانوري بي لگام بيرون جسته و شكرانه اش چي باشد؟

وزير:مگر درين کار رضاي حضرت عزوجل بسنده نيست ؟

معتصم: مگر تعبير  رضاي حضرت باري تعالي چی باشد ؟

وزير: در تدبيری که  امير مؤمنان  در  باب زنده گی دنيا و آخرت برای مسلمين  به کار ميگيرد !

معتصم: خوش گفتني، نيكو انديشيدي، مگر اي بن زيات، انديشة بهتری در سرداري؟

وزير: مولاي امت را دلي است كه قوت تعبيرش بي حد است!

معتصم: ميگويي او مرده است؟

وزير: اين نابخردي پيش از وقت از من نشايد... اما به زودي چنين خواهد شد!

معتصم: چه پيش خواهد آمد؟

وزير: آب از آب تكان نميخورد!

معتصم: سپاهيان عجم سر به شورش بر نميدارند؟ خراسان را خشم فرا نميگيرد؟

وزير: خموشي، كشنده ترين كردار ها را پوشيده نگه ميدارد!

معتصم: ميدانم چه در دل داري. سبحان الله!

وزير:  اجرای شريعت را چي زماني فرصت مقرر است؟

معتصم:  شريعت محتاج زمان نيست!

وزير: نشانه يي در بيان امير المؤمنين ميخوانم!

معتصم: هر نفسي كه دشمن از سينه بر مي آورد، نفسي از ما كم ميشود.

وزير: پس چه حاجت كه رسولي به نزدش بفرستيد؟

معتصم: حمدون را فرستاده ام تا بدانم چه ميگويد!

 

                                                 ( درين حال حمدون مي آيد.)

 

معتصم: از افشين چه شنيدي؟

حمدون: افشين از مولاي مؤمنين عفوو بخشايش خواهد.

معتصم: برايش نگفتي كه گناهان توا اندك نيست تا فراخورحالت رحمی از جانب ما صورت گيرد؟

حمدون: افشين سخن به عذر آغاز كرد و گفت: سيد مؤمنان مانند آن مردي است كه گوساله يي را پروريد و چاق كرد، يارانش، چشم به گوسالة فربه بردوختند وصاحبش را گفتند: اين شير بچه را به خيال گوساله پرورده اي! باشد كه روزي به اصل خويش رجوع كند و روز گارت به فنا دهد:... آنگاه رو به مردمان نهادند و هر آن كه ميشناختند، گفتند؛ اگر صاحب گوسالة فربه، در باب گوساله اش از شما سوالي بكند بگوييد كه اين گوساله نيست، شير درنده است و خطر به جان خريده اي. صاحب گوساله از هر كس در بارة گوساله اش پرسيد: گفتند اي مرد هشدار كه اين شير درنده است؛ تباهي مي آورد. لاجرم صاحب گوساله بفرمود تا گوساله را سر بريدند.

افشين گفت: من همان گوساله ام چي گونه شير توانم بود؟ به سيد مؤمنان پيغام ده در حق من رحم و كرم روا دارد.

معتصم: به چي كاري ميپرداخت؟

حمدون: روي زمين نشسته و طبقي پر از ميوه هاي بسيار، پيش رويش نهاده بودند و از اميرالمؤمنين ذكر خيري به ميان آورد و گفت شكر خدارا كه مولاي من اين طبق ميوه بر من ارزاني فرموده است.

معتصم: من از گوسالة اسروشنه شير درنده درست كردم. شير گوساله تبار حرمت نان و نمك چي داند؟

وزير: شير آن است كه در زنجير و قفس همت نگهدارد... شير اسروشنه كه عذر و الحاح پيش آورده است .

معتصم: همت شيری که خواص  گوساله را به ميراث گرفته باشد ، به روباه ميماند.

وزير: پس چه تدبيري خليفة امت را واداشت تا گوساله يي را نزد عام به شيري مانند كند؟

معتصم: در عالم تدبير هرچيزي رواست... شير قوي پنجه يي به نام بابك خرم دين، كوه ها و دره هاي سرزمين عجم را گشت ميزد و بر قلوب مردمان شير پسند عجم سلطنت داشت... شير اصيل زادة اين سرزمين های بی صاحب بابك بود، من هيولايي در برابر چشم عجميان گذاشتم كه هيكل از شير، همت از گوساله و حيله از روباه گرفته بود!

وزير: مهارت افشين در جلايش شمشير نيرنگش نهفته بود. با همان شمشيري كه سينه بابك رازخم زد، از درون، قلب خلافت مسلمين را نشانه رفته بود!

معتصم: و من بر دشمنان خويش حسن التفات دارم .افشين از ميوه ها شاه آلو را دوست دارد (رو به حمدون) آيا به رضايت افشين پرداخته اند؟

حمدون: با مولا، آنچه از اطعمه و اشربه در نظر آيد، در اختيارش نهاده اند!

معتصم: مرحبا! اي حمدون تازه بر گو چه ديدي و چه شنودي؟

حمدون: فرمان امير امت چنان بود كه سخن كوتاه بگويم و بيش از آن به افشين نزديكي نجويم. من چنين كردم!

معتصم: آيا افشين، مروت ما و دهريت خويش را در ترازوي عقل به سنجش خواهد آورد؟ (رو به حمدون) وظيفه ات تمام است.

(حمدون بيرون ميشود.)

وزير: من چيزي را در آيينه پر شكوه نگاههاي امير امت ميخوانم!

معتصم: آنچه در نگاه ميخواني، به زبان بگو.

وزير: تير سرنوشت افشين رها شده است. مگر چنين نيست؟

معتصم: اي ابن زيات، زبان در گام نگهدار . خبري در راه است!

وزير: يا مولای مؤمنان ، كاردی که روی پنير به حرکت در آيد، بي صداست. نگراني در دل ندارم!

معتصم: (با نيشخند) از ما جمله نعمت ها براي افشين آتش پرست گوارا باد!

وزير: سبحان الله...

                                                 ( نديمي با نفس سوخته مي آيد.) 

نديم: يا مولاي مؤمنين، افشين در زندان مرده است!

معتصم: الله اكبر... او را چه آفتي به جان افتاده بود؟

نديم: دراز افتاده... ظرف پر از ميوه ها پيش رو و شاه آلويي نيم خورده يي روي فرش افتاده است!

معتصم: دانستم!

نديم بيرون ميرود. 

معتصم: زهر سلاح بی صدايی است و زخمی هم بر جا نميگذارد!

وزير: فتنة بزرگي پايان گرفت. اجازه فرما جسدش را شبانگاه به رود دجله اندازند!

معتصم: (با آواز بلند و شادمانه) اي بن زيات ! قوم عجم تن بي سر است.از تن بي سر چه هراسي باشد؟

وزير: ياخليفه اشاره يي كن اجابتي بين!

معتصم: جسدش از زندان بيرون آوريدو به پسرش بنمائيد. آنگاه از جاي بلندي بياويزيد؛ هيزم فراهم آورده، بسوزانيد و خاكسترش را به رود دجله پاشانيد!

وزير: فرمان اولوالامر مسلمين صد بار سزاوار اطاعت است. سخن ديگري نيست؟

معتصم: آخرين قطرة زهر آشوب را نيز بي اثر كنيد... مگر افيون فراموشي دماغ تان را از كار انداخته است كه آن ساجي نرم گردن و شمشير زبان را از ياد برده ايد؟ او كه ميگويد از همه چيز آزاد شده است، ازخوردن و نوشيدن نيز آزادش كنيد... تا از صبر و قناعت و رستگاري خويش تغذيه كند.وقتي از زنده گي بريد، پيكرش را آتش زنيد و خاكستر آن را از فراز صلصال و شاه مامة ديار باميان به دست باد بسپاريد!

وزير: اميرالمؤمنين  را فرمان ديگري هم هست؟

معتصم: تنهايم گذاريد تا لختي مژه گان را روي هم گذارم!

 

پرده ميافتد.

کابل – زمستان 1371 خورشيدی

ادامه صفحه  يکم       دوم      سوم       چهارم      پنجم

 

زَلان

داستان کوتاه

دورانِ نوِِ فارسی

مصاحبه‌ی اینترنتی

 با داریوش آشوری

کامران ميرهزار/ کابل

لحن تند اسبی در اضلای پروانه شدن

شعر و صدای شاعر

نسل نو

نوشتار در افغانستان

 

پن عليه پن

کامران ميرهزار

خواندن و نوشتن

مهندسی ادبيات افغانستان

کامران ميرهزار

جنبش ادبیات نو افغانستان

نبشته ی فارسی ، بنیان ها ، آینده و صورت بندی آزاد زبان

در گفتگوی مینا کابلی با کامران میرهزار

 

RAHA/5/Oct/2006

 

 

 

As the mind has no boundaries, the RAHA concept does not have frontiers and is opposed to information and cultural control by global communication entities whether media conglomerates, states or local governments, or religions

From independent writers to independent readers

RAHA- World Independent Writers' Home


Copyright© RAHA- World Independent Writers' Home 2000-2006/ Authors