|
پردهء نهم
بارگاه
كاخ خلافت. معتصم بر جايگاهي بلند و گروهي از مقربان در دو سو نشسته اند.
پيكي با سرو روي خاك آلود به درون می آيد .زمين حرمت ميبوسد.
قاصد:
عمر بي زوال امير المؤمنين و پاينده گي امت اسلام!
خليفه:
از كجا آمده اي!؟
قاصد:
برگي از عبدالله طاهر سردار خراسان آورده ام!
معتصم:
امشب خواب فرو پاشي بي دينان ديده ام ... ای ابن زيات نامه را بگشا و
برايم باز خوان !
وزير :
( نامه را از پيک ميگيرد و پس از درنگی بانگ برميدارد ) گشايش مازندران و
دستگيری مازيار گبر مبارکباد !
(مقربان يك صدا درود و صلوات ميفرستند.)
معتصم:
ای ابن زيات ... نکته های ناگفته نامه را نا گفته بگذار !
وزير :
نکته ناگفته همان است که خليفه اسلام بر آن وقوف دارد و هماره از آن سخن
ها گفته است !
معتصم
: (انديشمندانه) فساد! فساد!
مقربان
: ( با يک صدا ) يا خليفه ... مازيار زنده است ؟
معتصم:
مازيار در چنگ ماست و وابسته گانش، بادارايي هايشان به غنيمت سپاه اسلام در
آمده اند و يكي دو روز ديگر به اين جا ميرسند!
وزير:
فرمان خليفه چيست ؟
معتصم:
پيل دارالخلافه را رنگ زنيد و به انتظارش بكشيد. دستهء سرود خوانان را گرد
آوريد. آوازگران به كوي و برزن، مردم را ندا زنند كه مازيار را سوار بر پيل
دارالخلافه در كوچه و بازار شهر تماشا كنند.
وزير:
يا امير المؤمنين، شكرانه گي اين گشايش بزرگ براي اهل خلافت چه باشد؟
معتصم:
آرامش و آسوده حالي رعيت اسلام!
وزير:
با مهماني بي همانندي شكرانه ادا نميشود؟
معتصم:
يك اشاره برايم كافيست اي بن زيات.
وزير:
(به گوش خليفه آهسته ميگويد) در آن ضيافت، صد غلام سياه هندي با شمشير هاي
آخته، از خليفة اسلام پذيرايي ميكنند!
معتصم:
مغزم كار ميكند. سراپا گوش هستم!
وزير:
(شوخي كنان) آخرين اميد مازيار و ميزبان خدمتگزار!
معتصم:
كوتاه كن! سفارش پيشين اجرا شده است؟
وزير:
فرو گذاشت در اجرای دستور خلافت ، گناه نابخشودني است!
معتصم:
اوامر را بشمار!
ويزر:
صلاحيت عسکری و لشكري افشين سلب گرديده است و خودش در حلقة جاسوسان قرار
دارد. تنها صد نفر غلام سياه مسلح در خانه اش آماده اجراي امر اويند.
معتصم:
چي كساني را به مهمانيش فراخوانده است؟
وزير:
بزرگان دارالخلافه، سرداران خلافت و پسران خليفة مسلمين- هارون الواثق و
جعفر المتوكل را .
معتصم:
(با تمسخر) مرحبا! اسباب زحمتش خواهيم بود!
وزير:
اراده رفتن به قصر افشين داريد؟
معتصم:
مگر ميخواهي مهماني را رد کنم ؟
وزير:
مصلحت امور مسلمين جز خليفة اسلام چه كسي داند؟
معتصم:
زود باشيد، پنجاه سوار ورزيدة شمشير به كف را آماده كنيد!
وزير:
(با سراسيمه گی) يا خليفه ، پنجاه سوار براي كشتن صد جنگاور وحشي و بيرحم
بسنده خواهد بود؟
معتصم:
مگر به جنگ غلامان افشين ميتازيم؟ من به مهماني افشين ميروم!
وزير:
منظور اميرالمومنين را نميدانم.
معتصم:
اگر مراد من از پيش بداني، آنگاه تو خليفه ای و من عبدالملك ابن زيات!
وزير:
مگر نميدانيد، آن جا چه خبر است؟
معتصم:
دام خونينی فرار راه من است!
وزير:
تدبير من به عنوان خدمتگزار خليفه و امت نبوی ميگويد كه براي پاسداري جان
اميرالمومنين هزار جنگاور آماده كنم!
معتصم:
وقت به هدر ندهيد... پنجاه سوار در رکاب من بسنده است... اسپم را بياوريد!
(معتصم
شمشيري به كمر مي آويزد و با گامهاي استوار از كاخ بيرون ميرود. مقربان و
نديمان با سيما ها ي پرسش آلود به دنبال اوميروند.)
پردهء دهم
کاخ
تابستاني افشين برای پذيرايی مهمانان آرايش پر شكوهي يافته و از روي ديوار
ها، پارچه هاي رنگارنگ ابريشمي آويزان اند. روي ديبا ها با گوهر نشاني هاي
ظريفي آذين گشته و يك رشته پارچه هاي رنگين از لبة ديوار سرا پرده آويخته
است.
روزبه:
امير المؤمنين و همراهان سوي كاخ مي آيند!
افشين:
( به خدمتگزاران) براي پذيرايي آماده شويد!
(افشين
به پيشواز خليفه مي آيد. معتصم به دروازة كاخ ميرسد، اما از اسپ پايين نمي
آيد.)
افشين:
قدم گذاری خورشيد بلاد اسلام درين سرا نکو باد ! (سوي آسمان نگاه ميكند)
اين كاخ از خجسته گي حضور سرور امت چه پر فروغ گشته است! ( رو به خليفه) يا
سيدي، مگر ديگران با قدم رنجه كردن شان مرا سر افراز نساختند؟
معتصم:
(به معتمدان ) داخل برويد، من به دنبال شما مي آيم!
(و رو به افشين
كرده ميگويد:)
ديگران
نتوانستند بيايند .كسي را مهلتي مهيا نبود و برخي هم به كار هايي بودند و
هارون الواثق و جعفر هم رنجور بودند. من با خادمانم تنها آمدم!
درين
حال از پشت پردة راهرو آواي عطسة يكي از هندوان بلند ميشود.
افشين:
(با دستپاچه گي) يا سيدي، افتخار فرونتري را از من دريغ نداريد. براي چه
ايستاده ايد؟ بفرماييد به اندرون!
معتصم:
از باشنده گان شهر خلافت، افتخار آشنايي كسان ديگري را درين مهماني نصيب
خواهيم شد؟
افشين:
يا سيدي، گروهي به پاس خليفة مسلمين حضور دارند و شماري هم به خوشبختي
ديدار نايل ميشوند!
(معتصم
ناگهان به ريش افشين دست انداخته و آن را به چنگ ميگيرد و به سوي سواران و
معتمدان خود فرياد ميزند) غارت كنيد.. غارت كنيد...
معتصم:
(به افشين) ماه ها در انتظار اين دعوت پر شكوه بوديم... در فرجام انتظار
ما پايان يافت!
افشين:
(فرياد ميزند) هاي غلامان! از پس پرده برون آييد. شمشير هايتان را به كار
گيريد!
معتصم:
(بر مقربان و غلامان افشين فرياد ميكشد) من معتصم، خليفة مسلمينم ،كسي از
جايش تكان نخورد! هيچ يك از شما نزد من گناهي نداريد!
افشين:
(دوباره فرياد ميكشد) آي ياران شمشير به كف! اين پليدان را بكشيد. ورنه همة
تان را به دار ميزنند!
(جنبشي
در ميان غلامان جرأت باخته پديدار ميشود.)
معتصم:
(با صداي بلند به سواران) غلامان را نكشيد. دست ها و پاهاي شان را ببنديد.
آن ها دلي در سينه ندارند تا به روي ما شمشير از نيام بر كشند! (اشاره به
افشين) زن و فرزند اين دون مايهء نا بکار را بيرون آريد. آتش به کاخش زنيد
تا شعله های بزرگ ازين لانه شرارت به هوا شود!
افشين:
(به خليفه) اين چنين نشستن بر كرسي خشم و نامهري هرگز ترا نزيبد. ريشم را
رها كن! به خاك ذلت فتاده باد سخن چيناني كه در بارة من منظومه هاي دروغ
پرداخته اند!
معتصم:
ريش تو نشانة شومي تست... خداي را به بازي گرفته اي؟ (به سواران) بشتابيد.
و دم و دستگاه ياغيان را به کام آتش اندازيد، دست و پا و گردن اين تخم
حرام را در زنجير ببنديد!
( سواران جنگجو ريش افشين را از چنگال خليفه وا
ميرهانند و افشين را به زنجير ميكشند.)
معتصم:
شعله هاي آتشي كه از لانة فساد به هوا ميرود، خشم خداي را چه خجسته نشانه
يي است! (خطاب به سواران) غلامان هندو را يكسو به صف آوريد!
يكي از
خادمان: يا خليفه ، با غلامان سياه چي كنيم؟
معتصم:
سياهان بد بخت را كيفري در كار نيست. شمشير ها را از نزد شان ستانده ايد؟
خادم:
يا اميرمؤمنان ، دست هاي شان تهيست... افشين را به كجا ببريم؟
معتصم:
در بالاترين تنگناي كوشك دارالخلافه در بندش كشيد. زود باشيد حركت كنيد.
مهماني خوش ما پايان يافت!
خادم:
يا سرور مسلمين ، در بالاترين كنارة كوشك، آنقدر جا تنگ است كه زنداني به
تنهايي جا گرفته نميتواند، نگهباني چون كنيم؟
معتصم:
پر گويي بس كن چند تن نگهبان را پايين منازه بگماريد.
افشين:
يا سيدي يا سيدي...
پردهء يازده هم
كاخ
دارالخلافه. معتصم برصدر نشسته است و شماري از نديمان خاص، يك پله پايين
تر ايستاده اند. خموشي سهمگيني حكمفرماست. در اين گاه، اسحق مامور حاكم
خراسان مازيار را داخل مي آورد.
معتصم:
(ريشخند آميز به مازيار) مسافر، به درگاه بي زوال خلافت خودش آمدي!
( مازيار با چهرة شكسته، سر تعظيم
فرود مي آورد.)
اسحق:
يا مولا! پيام حاكم خراسان- خدمتگزار خلافت- را آورده ام.
معتصم: (با تجاهل به مازيار اشاره ميكند) مگر اين مهمان نورسيده را تو با
خود آورده اي؟
اسحق:
مازيار ، حاكم ياغي مازندران را براي سزا به درگاه خليفه آورده ام!
معتصم:
در پوست چه دراي؟
(اسحق
دست در خورجين كوچك پوستي فرو ميبرد و بسته يی از نامه ها را که بر پوست
نگاشته شده اند ، بيرون می آورد و وزير آن را از وی ميگيرد.)
معتصم
: چه سوغات آورده ای ای مرد !
اسحق: يا اميرالمومنين اين نامه هاي محرمانة افشين به مازيار است!
معتصم:
الله اكبر! سوغات مازيار همين است؟
وزير :
فتح و گشايش کسانی را در خور است که انوار حق به دل ميگيرند و از روی
اخلاص طاعت خدای را به جا می آورند و زبان جز به ستايش پروردگار عالم به
کار نميگيرند !
اسحق
بيرون ميرود.
وزير
نامه ها را ورانداز ميكند
معتصم
: اي مازيار،از بخشش و گوشة چشم ما برايت چه كم رسيده بود؟
مازيار: اي سرور بخشايشگر، در حق من از بنده پروري خليفة اسلام هرچه گفته
آيد، بسنده نيست!
معتصم:
صفت بخشايشگر، خداي عزوجل را سزاوار است. اي مازيار مگر نميداني كه من بندة
الله و خادم امت نبوي ام؟
مازيار، آنچه سرور امت فرمايد، آيهء حقيقت است!
معتصم:
پس اين تباهي در ملك طبرستان از بهر چه راه انداختي؟
مازيار: آن جنگ و تباهي را حكمتي بود يا سرور امت!
معتصم:
مگر گردنكشي و كشتار حكمتي دارد؟
مازيار: اگر مردم اميري را فرمان نپذيرند،بايد به زور فرمان از ايشان
ستاند!
معتصم:
يعني ترا ارادة شورش در برابر رعيت مازندران در سر بود؟
مازيار: حاكم را فرمان پذيري رعيت شرط است. مرا به ولايت طبرستان مقام
حاكميت داديد ؛ اما اهل آن ديار در برابر من ايستادند . چون به بارگاه
خلافت شدم، جواب آمد با ايشان بجنگ!
معتصم:
اي مازيار، چه كسي گفت با رعيت در آويز؟
مازيار: من از روي فرمان رسمي مقام خلافت، بوسه به شمشير زدم!
معتصم:
(خشمگين) فرمان رسمي خلافت كجاست؟ اي ياغي طبرستاني، ارباب سامان خلافت جز
من كس ديگري هست؟
مازيار: حقا كه صاحب الاختيار بلاد اسلام، مولاي مسلمين است.
معتصم:
مگر رسم نبرد و بغاوت ارادة من بود؟
مازيار: خير يا سرور امت، افشين سردار دارالخلافه به نيابت از مولاي
مسلمين، چنين حكمي برايم فرستاد.
معتصم:
(اشاره به كاغذ ها) نامه هاي افشين همين است؟
مازيار: آري... بر زين، پيك افشين، نامه هارا مي آورد!
معتصم:
از پيوندت با افشين بگو!
مازيار: افشين برايم دست پشت پناهي ميداد، يك دلي پيشنهاد ميكرد. معنای
پيام هايش اين بود كه من از عبدالله طاهر حاكم خراسان نافرماني كنم تا وي
نزد خليفة مسلمين زبون گردد. آن وقت خليفه از روي ناچاري، او را به رزم
من ميفرستد و ما هر دو در كار بربادي عرب ها كار زار ميکنيم.
معتصم:
و تو سر به شورش برداشتي و خون مردمان ريختي؟
مازيار: من فرمان آمده از خلافت را كمر بستم!
معتصم:
تو اي مازيار، هرچه در توان داشتي در برابر اسلام دريغ نكردي، بدان كه
سرنوشتي عبرت آموز در انتظار توست!
مازيار: (با زاري) يا سرور امت، مرا زنده نگهدار. نقدينه يي بي حساب و
اموال فراوان وجواهرات ناب ارزاني گامهايت ميدارم.
معتصم:
... اي مازيار، ليكن شرطي در ميان است!
مازيار: به اجابت رأي سرور امت حاضرم.
معتصم:
چشم در چشم افشين انداز و آنچه را ميان تان گذشته با زبان خودت باز گو.
مازيار: همه چيز را ميگويم!
معتصم:
سپس در بارة خواسته ات انديشه يي ميكنم.
مازيار: فرمانبردارم!
(نگهبانان به اشارة چشم خليفه مازيار را بيرون ميبرند.)
پردهء دوازده هم
كاخ
دارالخلافه، معتصم بر جايگاه خويش تنها نشسته است . وزير و قاضي مي آيند.
معتصم:
وقت آن است كه جلسة محاكمة افشين و مازيار را آغاز کنيد!
وزير:
يا اميرالمومنين ، افشين و مازيار بی دين و آتش پرست اند. به محاكمة ايشان
چه حاجت؟
معتصم:
اي بن زيات وزير خلافت را دانايي و تدبير بايد، چي گونه از احوال رعيت واقف
نه اي؟
وزير:
خدا را شكر گذارم كه ارشاد مولاي امت شامل حالم شود!
معتصم:
روزگار چنان است كه اندك بهانه يي، عجم را از حالت ايستايي و پذيره يي به
فتنة بزرگ و خونين اندر كند. افشين و مازيار را كيفري سنگين در كار است.
چرا در مقام شرع، تا به روز حشر، در نزد مردمان خويش در جمع مرتکبين
گناهكاران كبيره حساب نشوند؟
قاضي:
(به وزير) محكمه در محضر مردم به معناي پا بر جايي عدالت است و آتش درون
آنان را فرو مينشاند و ميگويند خليفة بدترين دشمنانش را هم به حكم شريعت
مؤاخذه ميكند!
معتصم:
قوم عجم را كه من ميشناسم، به آيين گذشته خويش دلبسته اند. بابك ، مازيار و
افشين تا آن جا كه توان داشتند، تخم دشمني با حكمروايي عرب را در دلهاي
مردم پاشيده اند. حال كه روز فيصله با دو سردار طاغي مجوس فرا رسيده است ،
مصلحت خلافت در احتياط وتدبير است!
وزير:
آيا مردم عجم از مجازات سرداران خويش خشمگين نميشوند؟
معتصم:
آن ها را به جرم ديگري به چنگ شريعت ميسپاريم!
وزير:
مردم ميدانند كه مازيار و افشين به رأي واژگوني خلافت عرب، تيغ كين و بغاوت
از نيام بر كشيدند و از فرمانروايي عرب رنجيده خاطر اند... اما خليفة خير
اسلام و مسلمين را نيك داند!
معتصم:
تشويشي در كار نيست. مازيار و افشين را نه به جرم بر اندازي حاكميت عرب كه
به نام گبر و بددينی به محاكمه ميكشانيم... آوازه گران را فرمان دهيد تا
كفر ووانمودي به مسلماني آنها را به گوش مردم برسانند و گويند كه مراد
خليفه از كيفر آن ها مصلحت رعيت اسلام و نكوهش آن هاييست كه تلاش در آوردن
رسم گمراهي به خرج داده و شريعت خوار ميداشته اند.
پرده
ميافتد.
ادامه صفحه
يکم
دوم
سوم
چهارم
پنجم
|