|
پیشگفتار
نخستین
دست
نبشته
این کتاب در تابستان سال 1371 خورشیدی در کابل به اتمام رسید . روزگار بدی
بود .
دسته های تازه آمدهء فاتح با سر های پراز باد و مدعا به سوی همه کس و همه
چیز
ماشه میکشیدند و کسب و کار شان شلاق زنی بر پیکر عشق و افشاندن بذر های
مکروه
بی
اعتمادی و تباهی بود . من در اتاق کوچکی عقب تپه های کارته نو در گرو
دلهره مرگ
بودم ؛
مرگی که با پنجه های آتشین، آدمها را به هر اسم و رسم و آیینی که بودند ،
بدون
تعصب ، از هر جایی که میخواست دانه میچید و دود از دماغ بیرون میداد تا
آسمان
کابل
را به رنگ پندار های خودش در آورد و چنین هم کرد
.
سرنوشت
مذ هب تفنگ را بر
روح
زمان سوار کرده و نقطه ایستایی و گریز گاه آدمها نامشخص شده بود
.
از آن
زمان تقریبا
دوازده سال سپری شده است
.
درین
مدت فصلهای حوادث
، از
نوع هجران ، دهشت و از ریشه لرزیدنهایی که هرگز ندیده بودیم ، زنده گی من و
"
ما" را
با رنگها و درد هایی در آمیخت که روایتش – همچنانی که من و شما ، از آن
افسانه
های ناتمامی را در درون خویش به یادگار داریم – بی پایان است
.
بدین
علت بود که کتاب
حاضر
هیچگاه تا آستانه چاپ پیش نرفت و مانند من و بسیاری از شما، سرزمینی از
آرزو
ها و
دولت صبوری و سکوت را بر دوش کشید . فرضیهء حرکت هر پدیده دریک خط حتمی و
نادیدنی سرنوشت ، دلیلی بود که در ذهن من چراغی از تلقین می آویخت تا گمان
برم که
شاید
در سالهای بحران ، خودسری و ظاهر سازیها که فکر میشد اکثر آدمها به طرز
خنده
آوری
به داوران بلامنازع و محتسبان برحق اعمال دیگران مبدل شده اند ، شرایطی پیش
آید که
این کتاب به دست مخاطبان خود برسد. این فرصت علی الظاهر در آخرین روز های
سال
1380خورشیدی که پیکره های دیرین سال و شاهدان امین وادی بامیان فرومیریخت
،
فراهم
آمد . اما شهر پشاور در آن روزگار به علت جولانگریهای کشت کاران همیشه
مست
بهانه
های بی بها، جای مطمئنی برای انتشار این کتاب و کتابهایی ازین سنخ نبود و
حالا
هم نیست
.
در طی
این مدت کار باز
نويسی
وصورت دهی بخشهای تکمیلی کتاب در چندین نوبت دنبال شد و تقدیر چنان رفته
بود که
" پرده شانزدهم " از هفت خوان مشوره های سرگردان و تردید آمیز، مصلحت
اندیشی
و
ملاحظات سیاسی عبور کرد و بر بستر گاه اصلیش – کابل – بازگشت و اینک در
آیینه
اخلاص
شما هویت خود را باور میکند
.
من از
استادان گران ارج واصف باختری ، رهنورد زریاب و دکتر صبورالله
سیاه
سنگ که در زمینه بازبینی ، درست نگاری و پرورش گفتار های اصلی کتاب مرا
یاری
کرده
اند عمیقا سپاسگزار و شاکرم.
مرا عظیـــــم تر از
این آرزویی نمانده است
که به جست و جوی
فریادی گم شده برخیزم
رزاق
مامون
–
کابل
رزاق
مامون
پرده ء شانزده هم
نمايشنامهء تاريخی در
پانزده پرده
افشين: خيدر بن كاووس، سردار عجم در دارالخلافهء بغداد ، چهل و پنج ساله،
تنومند و پرهيمنه، شمشير جواهر نشان به كمر، موزه هاي چرمي، ريش سياه و
گرد، طيلسان لشكری روي دوش.
خاش: برادر افشين و محرم راز، چهل ودو ساله، اندام ميانه و گوشتی، قبای
خاكستری، موزه هاي نيم ساق چرمي، بالاپوش كم عرض.
روح بابك خرم دين: شبحي گردان و روشن در تاريكي، سپس يك جفت نگاه هيبتناك.
معتصم: خليفه عباسی، پنجاه ساله ، بلند بالا، ريش بلند، كلاه پوستی سمور،
قبای ابريشمی، كفش پوستی نرم.
شاهپور: ( دبير افشين ) سی وپنج ساله، دستار سياه، كفش پوستی نيم ساق، ريش
نازك ، جامه درشت و كشيده.
بيژن اسروشني: پنجاه ساله، سرهنگ زير فرمان افشين، موزه های پوستی بلند،
جامه درشت لشكری، كلاه پوستی به رنگ پوست سگ آبی.
روزبه: (غلام افشين) سی و پنچ ساله، موزه های سبك، كمربند نازك، عبای
چسپيده به تن، ريش كوته، دستار كوچك سياهرنگ.
ساجي: راهب بودايی، پنجاه ساله، لاغر اندام، چهره استخوانی، سر تراشيده،
چشمان نافذ، تن پوش زرد رنگ، نعلين چوبی به پا و پارچه ابريشمی لاجوردين به
كمر.
مهر آئين: چهل و پنج ساله، سرهنگ زير فرمان افشين، موزه های پوستی بلند،
جامه درشت لشكري، كلاه پوستي به رنگ سگ آبي.
مازيار: حاكم مازندران، چهل وپنچ ساله، لباس بلند، كمر بند سياه، بالاپوش
سياه تيره روي دوش و ريش كوته.
برزين : قاصد افشين، قباي عربي با آستر سفيد، كفش هاي سنگين بيابانگردي به
پا، ريش نوك تيز، رو سري چهار خانه به دور سر پيچيده.
قاضي القضات: احمد ابن ابی داوود.
وزير: عبدالملك بن زيات.
شاهدان، مقربان، نديمان و...
پرده اول
افسران
نگهبان- بيژن اسروشنه يی و مهر آئين- در اتاق كوچكي پيوست در خروجي كاخ
افشين، روي تخت نشسته اند، شمشير درازي به ديوار تكيه داده شده. كمربند
لشكري از ميخ آويزان است.
بيژن:
بيش از ين عقل مرا نيروِِِِيی نيست.
مهر
آئين: شك داري؟
بيژن: دست
زدن به
اين كار ها اولين پاداشي كه دارد
،
باختن
سر است!
مهر
آئين: راستي كه عقل من و تو در ين باره کوته مي آيد.
بيژن:
واگذار كوتهي عقل را، كار خام در كار است!
مهر
آئين: در بارة افشين چنين داوري نكن، پاسداري جان اميرالمؤمنين به دوش
اوست؛ هر كه خرجي ميكند، اندازة جيبش را هم ميداند!
بيژن:
اين مرد دارايي ديگران را به قمار ميگذارد.
مهرآئين: (با برافروخته گي) ايمان از كف داده اي، بيژن؟
بيژن:
در دانستن اين كه جاسوسان خليفه در خواب نيستند، ايمان و اراده يي در كار
نيست. فرمانروايي دو صد سالة عربها بر خراسان و فارس، هيچ چشم بازي نصيب
آنان نگردانيده است؟ مگر پيوند افشين با خوارج را نميدانند؟
مهر
آئين: حرمت و عزت افشين نزد اميرالمؤمنين محفوظ است؛ افشين ستون دارالخلافه
است.
بيژن:
دانستن راز سرداران ملك، كارتو ومن نيست!
مهر
آئين: افشين هرگز كاه نخورده است. هم اكنون ساز و برگ نبرد آماده دارد. در
قصر خود مشك هاي بيشماري گرد آورده تا هنگام نياز از آن زورق درست كند و
همه خاصان و مقربان را به ديار موصل انتقال دهد ؛ از آن جا به سواحل درياي
خزر روند و بر خلاف دستگاه خلافت ، تيغ از نيام بيرون كشند.
بيژن:
مازيار، بر افروخته و نا شكيباست؛ سر ما برا ي هيچ از دست خواهد رفت. روان
سركش او عالمي را بر باد ميدهد . ياران و خويشانش به وي خيانت كردند . سر
زمين پدران خود را آماج لگد كوبي سپاه خليفه نمودند. از قومي كه سردار و
عمويش را به كشتن ميدهد، چي انتظاري ميتوان داشت؟ من به افشين دلگرمي
ندارم. آخر اين مرد چه خيالي در سر دارد؟
مهر
آيين: نميداني؟ رستاخيز فروشكوه دين سپيد زردشت و آزادي سرزمينهای غير عرب
!
بيژن:
يك حرف مفت ديگر! چرا نميگويي بيرون آوردن اهرم حاكميت خراسان از چنگ
عبدالله طاهر و گرد آوري جيفهء دنيا؟!
مهر
آيين: قدرت خواهي و سرمايه اندوزي سايهء هر حركتي است كه تاريخ را دگرگون
كرده است.
بيژن:
پس چي؟ ميمانيم من و تو و دلخوشيم كه دست افزار معامله گري هاي افشين
ميشويم تا وي به آمال دلش دست يابد. تازه اين كه خطر در راه است و سر رشته
در دست ديگران!
مهر
آيين: افشين مرد خام سرشت نيست. او تنها در راه زور و زر نميجنگد. كسي باز
دارندة تو نيست كه هزار سال ديگر خدمتگزار عربها باشي.
بيژن:
چي كمال و هنري از افشين ديده اي كه در انتظار معجزه يي از وي نشسته ای ؟
مهر
آيين: افشين يعني مشت بسته، هزار دينار.
بيژن:
( چشمهايش برق ميزنند )اگر افشين مشت باز كند، بهترين يارانش را براي خليفه
معتصم تحفه مي آورد. افشين چي پيوند هاي نهاني با بابك داشت ؟ در فرجام
نامردانه غافلگيرش كرد و با آسوده حالي، هنگامهء بريدن دستها و پاهاي بابك
را تماشا كرد.
مهر
آئين: زهر زبانت به زهر نيش افعي مي ماند، به نوكري عربها خو گرفته اي.
بيژن:
بگو مگر اين افشين و مازيار به يك درهم مي ارزند؟ وفاداري به اصالت نياکان
و دين سپيد، مگر همين كه ياران خويش را براي خليفه عرب تازی باج ميدهند؟
يكي تشنة حكومت طبرستان، ديگري ديوانة اداره خراسان است. اگر من و تو
دانسته باشيم نيازی ندارد كه پاي ما درين ماجرا بشکند.
مهر
آيين: بيژن... خوب خودت راباخته اي! دلم برايت ميسوزد. سرهنگ کمربستهء
افشين كه اين گونه ميگويد، از ديگران چشم داشتي نيست. دو صدو بيست سال است
كه عرب ها برشانهء ما سوار اند. از هر يكي ما برده ناچيزی درست كرده اند كه
بايد بوسه بر آستانشان زنيم. بدان كه اگر لشكر خليفه ، مازيار را از ميان
بردارد، به افشين گزندي نخواهد رسيد؛ تا اين كه راز ها آفتابي شوند. در آن
صورت هم، افشين به ياري خودش و لشكري از دلاوران سواره يي كه زير فرمان خود
دارد، تخت خلافت را واژگون خواهد كرد.
بيژن:
ميبينيم كه انديشه هاي واهي چنان هوش از كفت ربوده كه غير افشين و مازيار و
كشتن معتصم، به چيز ديگري نميتواني فکر كني!
مهر
آيين: هراس و دلهرة تو نميتواند مرا از عشق به تاريخ و مردمم سوا كند و روح
آزادي خواهي را در من بخشكاند. مثلي كه راه تو به غرب و راه من به شرق است!
بيژن:
مهر آيين به هوش آي. آرمانت به راه راست و كردارت به بيراهه ميرود. شهزاده
يي كه زادگاه خويش را در آرزوي رسيدن به قدرت به بيگانه ها سپرده است.
آيينه تمام نماي آزادي و عشق به مردم نتواند شد. درين باره بينديش كه افشين
از چي راه هايي به درگاه خلافت قرب و منزلت يافته است؟ افشين آيينه دروغ
نماي آزاديست.
مهر
آيين: تو هم دمي بينديش در بارة آنچه بر ما گذشته است!
بيژن:
سخن كوتاه كن وگر نه پيل دارالخلافه در انتظار شماست؛ همان پيلي كه سركشان
را روي آن سوار ميكنند و در شهر ميگردانند تا در چشم رعيت خوار شوند.
مهر
آيين: خموش باش بزدل!
پرده دوم
صحنه نخست
شاهپور وسط اتاق طويلي روي چوكي نمدي نشسته و پيش رويش روي ميز رويه سنگي،
ورقي را نظر اندازي ميكند و منتظر فرمان است. افشين با نگاه هاي ثابت به
ديوار در اتاق قدم ميزند و به دبير فرمان ميدهد: بنويس!
اما
روح با بك خرم دين بروي ظاهر ميشود:
بابك :
اين گونه سراسيمه گيت از بهر چيست؟ اكنون تير را به سوي سرنوشت ما زيار
نشانه ميروي؟ شايد هر آنچه تا هنوز از جنس گفتار محرم و مگو در سرت انباشته
داري؛ به مازيار- به آن كودك نا اهل مازندران- بيان ميداري، شايد همان گونه
حرفهايي را كه براي من پيام داده بودي، براي او به تكرار ميگويي؟
افشين
تكاني به خود ميدهد.
افشين
: در گفتارت علامتي از سلامتي آشكار نميبينم . اي بابك ، بصار تي فراتر از
بيان در نهاد من خوابيده است. تو هر آن چه در برابر من اقامه ميداري، از
سخاي تعظيم و تكريم بي مزد مردمان عجم براي من چيزي كم نميشود و كلاهخود
فاخر درباريان از سرم بر زمين نمي افتد.
بابك :
پس چي گونه يكبار ديگر، در لانة عنكبوتي نيرنگ و پيمان شكني دروغين خزيده
اي و مازيار را با خود به لجن ميكشي؟
اگر
چشمانت بي تشويش و سعادت آلود و قلبت گواه دهندة پيروزيهاي چشمگير تو
هستند، چرا با يك اشاره ، قلمرو آل طاهر و سر زمين خلافت عرب را زير ستم
ستوران خويش با خاك برابر نميكني؟ اما من ترا نظاره دارم كه همچون گدايان
سرگردان با چشمهاي بي فروغ و محنت اندود، برای مازيار بهانه ميتراشي و او
را به بازي آتش فرا ميخواني.
افشين:
ای گرگ بی صاحب ! تو سالها زير باران شقاوت و حيله گری سر کردی ؛ اما تقدير
چنان بود كه روزی ترا از رواق عبرت زمان بياويزند و بوي لاشة ات در گذرگاهي
كه عابران از آن عبور ميكنند، دماغها را بيازارد . تو از مادر يك چشم و
پتياره زاده شده اي و هميشه، نيمرخ كردار مرا مينگري. اي بي نسب ترين موجود
خراسان! كاش قامت افروخته و زلفان افتاده بر پيشانی و گردن مرا كه همچون
مرد ميدان، در آورد گاه مرگ و زنده گي با عربها پنجه در پنجه افگندم، ديده
ميتوانستي كه با گامهاي استوار و پر تمكين راه ميروم تا به سر منزل
ايمانداران دين سپيد برسم. خليفهء عرب ، ساليان دراز از صلابت نا داشتة
صدايت بيهوده ميهراسيد. فقط من دانسته بودم كه صداي تو، صداي مرغ طوفان
نيست و در كوههاي آذربايجان ، دهقانان گرسنة مفلوك، شير برفي خويش را در
دامنة كوه هايي بي صاحب بر پا داشته و نامش را بابك خرم دين گذارده بودند!
بابك:
گزافه را كنار بگذار . حالا چي خواهي كرد؟ زبانت از تكرار احاديث پاك دلهاي
مردم بازمانده است. عقب گرد كن! چشم از ياري خراسانيان ببند كه شتر طاعون
مرگ آور، پشت درب تو زانو خوابانيده است .اگر گمان ميبري كه عربها هنوز هم
ترا در زمرة رعاياي شاكر اميرالمؤمنين و حمال عياشيها و منكرات او به شمار
مي آورند، در حماقت خويش اعجازميكني! ترا از مرزهاي اعتماد خويش همچون سگي
تارانده است!
افشين:
اي بابك، چرا هماره در ذخيرهء افكار خفته و گريختة من چنگ مي اندازي؟ اي
جادوگري كه روح سياه را از تن ناسازت به فرمان من بيرون آوردند و در آتش
رسوايي سوزانيدند! دور شو. حواس مرا با زبان شرر بارت به جوش نياور!
بابك:
مرگ من تفی بود كه به صورتت افتاد و اينك تف ديگري را بالا مياندازي تا بر
سيمايت، ننگ نمايان ديگري را نقش اندازد! اي ديوانه ترين نامردي كه از فرط
خود هشيار بينی، نمود گاري از انتظار تلخ صحراي محشري! حالاهيزم خشك جنگ
مازيار زير پايت آتش گرفته است.
افشين:
(خشمگين) بدگوهر تيره رأي، حقا كه گذشتن از دهليز تنگ دلايل تو كار ساده
نيست. كاش عقل اصيل زادة يي در سرت ميجوشيد. آنگاه ميدانستي كه من گر چه
روحم را به سان مايع شوكران در طبق اخلاص ظاهري خلافت ريخته ام ،چيزي از
درون سينه ام مرا رخصت نميدهد تا از كردار خويش بر ضد تازيان ندامت كشم و
مار مشوره هاي سخيفانه ترا در آستين جا دهم!
بابك:
فخر و مباهات از براي تلقين، نشايد كه چنگ به دلها زند. هميشه با حيلة
"اصيل زاده گي" كلاه سنگين غفلت و نا مردي را به گمان تاج شاهي به سر نهاده
اي. اي كلوخ نرم، درياي حوادث را سد نتواني كرد!
افشين
را احساسات غير عادي فرا ميگيرد. پا به زمين كوبيده و حضور ذهني خود را از
محاصره روح بابك بيرون ميكشد و با فريادي بس بلند به دبير فرمان دوباره
ميدهد: بنويس!
افشين:
عنواني جيل جيل سپهبد اسپهبدان، شاه مستقل مازندران ارادت ميفرستم، اي
مازيار، بي هراس بجنگ ... در بارگاه خلافت شفاعتت را ميكنم. بدان كه كس
ديگري همانند من در بارگاه خليفه منزلتي ندارد. تا دو نيم ماه ديگر، كار
خلافت عرب را يكسره خواهم كرد و شاه مستقل و باج ستان طبرستان، جز توكس
ديگري نخواهد بود. فقط تا جشن مهرگان شكيبايي پيشه كن . آن روز در سراي
خويش خليفه و نزديكان خلافت را مهماني ميدهم. آندم صد غلام سياه هندي، با
شمشير هاي آبدار سر از تن ايشان بر ميگيرند .آيين گذشتة ما دوباره خواهد
آمد، دين سپيد در دلها پرتو خواهد افشاند.
شاهپور: نامه را براي كي بسپارم؟
افشين:
اكنون بر زين مي آيد... مهر و بسته بنديش كن!
شاهپور: گمانم باد پيروزي ميوزد.
افشين:
تو اين گونه فكر ميكني؟
شاهپور: اگر نخستين سفر بر زين پيامد اميد بخشي نميداشت،اين گونه اطمينان
از سوي شما براي مازيار چه لازم بود؟
افشين:
شمشير مازيار برق دارد ، اما جوهر ندارد!
شاهپور: درست ميفرماييد ! مازيار با اندك گرما مثل شير سر مي آيد!
افشين:
اما اگر اين اسپ وحشي را رام كردم، بدان كه قلمرو خلافت را از خراسان تا
آذربايجان و از بغداد تا ماوراالنهر زير پا خواهد کرد !
شاهپور: (با لبخند) اگر شيهه كشان روي پا ايستاد، آنگاه؟
افشين:
ايكاش مازيار از نجابت يك اسپ اصيل هم بهره مند ميبود! او سر به هواو غدار
است. غريزه پرخاشگري عقلش را خراب كرده. برايم خبر آورده اند كه قارن برادر
زاده اش- عبدالله برادر مازيار و چند تن ديگر از سرداران را هنگام خيانت،
به حيان- نماينده حاكم خراسان – تسليم كرده است. جنايت و بي باوري مازيار
را ريشه كن خواهد كرد.
شاهپور: سالار من، مگر خليفه از راز شما آگاه نيست؟
افشين:
احساس ناشناخته يي دارم كه دلالت به سخن تو ميكند. مگر تو از روي چه اين
گونه مي انديشي؟
شاهپور: خيانت نزديكان مازيار از پرده برون افتاده است. آيا از مكاتبات شما
عنواني مازيار خبري به آنها نميرسد؟
افشين:
(پس از خموشي) اين عبدالله طاهر مادر خطا، در گهواره نيرنگ عرب بزرگ شده...
سر رشتة آگاهي ها در بارة مازيار، در دست اوست!
شاهپور: خدا روزي را نياورد كه اشك سوگ و دريغ از ديده پاك كنم!
افشين:
شگون نگير شاهپور... اين كار را به زنان حواله كن!
شاهپور: (خموش است)
افشين: (اتاق را مغرورانه گام ميزند) نبرد عبدالله طاهر بامازيار خليفه
را پريشان کرده و دستگاه خلافت را از دم مياندازد. من كه در كمين فرصتم، با
يك ضربه به رسم دو صد ساله خلافت پايان ميدهم. مأموريت دارم كه نخست سرزمين
خراسان را از عبدالله طاهر باز ستانم.
افشين
رو به سوی شاهپور مينشيند.
ميدانم
كه راز هاي من و مازيار به واسطه خاينان مقرب وي به عبدالله طاهر و از آن
پس به خليفه رسيده است. هر چه هست ، من رئيس پاسبانان خاص دارالخلافه
هستم.مازيار اگر تا دونيم ماه آينده دلش را قوی و پايش را استوار نگهدارد،
ورق روزگار برخواهد گشت!
شاهپور: سرداران ترک، ديوار آهنينی به دور خليفه بر پا داشته اند.
افشين:
ايتاخ و اشناس را ميگويي؟
شاهپور: دو غول نيرومند در برابر شما هستند.
افشين:
از غول هاي ترک، در صحنه كارزار تنها نام خواهد بود، نه حضور و نشان.
شاهپور: نفوذ آن ها بر ارادهء خليفه اهميت دارد.
افشين:
اين ماهي ها را قلاب محكم به كار است . معتصم از خراسان و ايرانيان هراسان
است. وي سنجيده است كه ترك ها را گشايش دهد تا سركشان خطهء زردشت را در
قفس نگهدارند.
شاهپور: مار خشمگين، بي صدا ميخزد؛ وقتي به هدف زد، اين صداي خشم است كه
گوشها را ميگزد و دلها را سوراخ ميكند، نه آواي حنجره!
افشين:
آن وقت شير به خون مصيبت و فاجعه بدل ميشود. اگر امروز برادر زادة مازيار،
كوههاي مازندران و شهر ساري و گرگان را به شمول عمويش به دشمن سپرد، فردا
برادرش اين كار را مي كند.
شاهپور: پس همين اكنون، شير به خون مصيبت و فاجعه بدل شده است؟
افشين:
اين حكم چي گونه كردي؟
شاهپور: مگر خاش برادر شما مكاتبة منظمي با كوهيار- برادر مازيار- ندارد؟
خيانت كوهيار نامه هايي را كه به قلم من نبشته شده اند ، به خليفه نخواهد
رساند؟
افشين:
(سراسيمه) راست ميگويي! مازيار شمشير بي جوهر به كمر زده است.
(صداي پا مي آيد. بر زين رسم فرمانبري به
جا می آورد و به داخل پا مينهد)
افشين:
آماده شدي؟
برزين:
در خدمتم.
افشين:
چه كم داري كه برايت بدهند؟
برزين:
مرحمت بخشايندة بخشا يشگر را خواستارم!
افشين:
به مازيار بگو ازپانيفتی تا خون در بدن داري، حاكم خراسان، آن مردارخوي
افزون خواه، توان رزميدن با تو را ندارد. به زودي خليفه از روي عجز، مرا به
توبيخ تو مأمور کند . مشت ما بسته خواهد شد... آها! ريش دراز ساخته گيت
كجاست؟ عصا داري؟ با سازو برگ برو... قباي دراز عربي بپوش!
برزين:
چنين خواهم بود، سالار من.
شاهپور
نامه را سر بسته و مهر زده به برزين ميدهد، برزين فرمان به جا مي آورد و از
در بيرون پا ميگذارد.
چون
افشين به اتاق خويش بر ميگردد، ميپندارد كه سايه يي را به دنبال خود كشيده
است. پردة ابريشمين را از روي پنجره كنار ميزند و روشنايي سر شاري به درون
اتاق ميريزد. هنگامي كه به عقب نگاه ميكند، سيماي محو و نامشخص مادرش را
مينگرد كه نشانة پرسشي عميق در آن هويداست و در حاليكه روح افشين از تأثير
سخنان بابک هنوز هم رها نگشته، با لحني پر از التهاب به سخن در مي آيد:
افشين:
بانوي پيروزمند ديار اسروشنه! خوشا چنين مادري كه فرزندي به قدرت كوههاي
خراسان به دنيا هديه داده است. مپندار كه عقب تمثال هاي خوشبختي تو دريايي
از اشكهاي فرزند آهنين پنجه ات جاري است . من بر جنگلي فرمان ميرانم كه پر
از جانوران وحشي است. بدخواهان من چنين گويند كه من هزار بوسة اخلاص و بنده
گي بر آستان بيگانه گان زده ام؛ اما تو شاهدي... اي شهبانوي كاووس! تو
شاهدي كه هر گامي به جلو گذاشتم برجا نماز آرمانهاي شريفانة آناني كه همخون
و هم تبار من اند، سر به سجده نهادم و پاسداري شان را واجب دانستم. تو
شاهدي كه در مكر وحيله با عرب، در هواي دوستي با عجم و در آرزوي رسيدن به
جاه و مقام، زبانم چگونه بايد به گردش مي آمد؟ در حضور اعراب چگونه به
دشمني با مردمان عجم نقاب به چهره ميزدم و سر انجام براي به چنگ آوردن شاه
كليد آمال خويش و رسيدن به اورنگ سلطاني ديار خراسان، به خون چي كساني
دستانم را مي آلودم؟ مگر فروشنده گان فربه وجدان و صداقت و خريداران لاغر و
بي بضاعت يك لقمه نان خشك را سزاوار است تا در چنين داهيه يي بزرگ پا به
جلو نهند؟ در بازار پر از متاع دروغ، اخلاص محض را چي كساني خريدارند؟ من
چه گناهي دارم كه روح خبيث بابك، فقط مرا در هاون صداقت يكجانبه و بي حاصل
خويش ميكوبد. راستكاري و صداقت درين دنيا، اگر با خون و خطر در نياميزد،
نتيجة دير پايي نخواهد داشت.
آخ! اي
بابك، كاش در دارالخلافة بغداد، همانند من آماج صد ها نگاه نابكار و مظنون
و دستهاي تبهكار ميبودي . آنگاه همچون تابوت ساز بي درد، به دلخواه خويش
طرحي براي "چي گونه بودن" من نميتراشيدي... كاش چنين ميبود... آه! بودن با
عرب ها چه دشوار ،استخوان گداز و شکيبايي سوز است.
اي
شهبانوي اسروشنه! فرو ريخته باد درب سكوتی كه به رويم بسته اي ... به سخن
در آي.
(در اين گاه به جاي آواي مادر افشين، نداي سنگين
بابک از گوشة سالن به گوش مينشيند.)
بابك:
اي شهزادة اسروشنه! چه ماهرانه هنر گول زدن را ديگر باره تكرار ميكني! گويا
براي رسيدن به شكوه و جلال، پل خيانت و نامردي را بايد عبور كرد؟ تا حال
مشتريهاي نا آزموده، در بازار آراسته به مكر و تخليط تو، چه بسا كه قند را
با حنظل و نوشدارو را با زهر يكي پنداشتند! اما اكنون براي تو خيلي دير شده
است! در ميدان بازيهای اعراب، بودن تو بهتر از هيچ است. مگر اسپ شريف تر
از مركب نيست كه آنان به حكم نيرنگ و عادت، مركب را به جاي اسپ آراسته و
زين ولگام انداخته اند. ديگر زبان تو كليد اسرار خلافت نيست. تو خود مانند
قفس شكسته اي و بي نياز از كليد.
افشين:
اگر نام آن چيزي كه در سينه نهان داشته اي، كينه و دوزخ مجسم نيست، گردش
زبانت اسير جادوي شياطين است. مگر تو خود، فرومايه تر از مركب، تن به مرگ
ندادي؟ خيال واژگوني خلافت در سر بي تدبير حرام زادة محتاج استخوان جويدة
ديگران، چي گونه به پخته گي رسد؟ قسم به بخشايندة بخشايشگر كه سر گذشت تو
را بر الواح روح جانوران نبشته اند. خم كردن كوهها، آسانتر از تحمل حرفهاي
لرزانندة توست . شايد در سوگ من، روزي جمله گي اصحاب خلافت اندوهگين شوند و
مردمان عجم بر من درود فرستند؛ مگر پاداش مرگ بي مقدار تو چي بود؟
بابك:
ميدانم كه زاغهاي سياه مردار خوار را به روي خويش گرد آورده اي... مگر بگو
اي خيدر بن كاووس، درود و هاي دروغين واز سر ناگزيري خفا شان به هنگام شب
چه معني دارد؟ هشدار که حاجبان تو همچون سايه هاي مسخ گشته هيولاي بي شاخ و
دم سرداري به نام افشين اند كه براي ضمانت عمر خويش، در به در به دنبال قرص
به ظاهر شيرين جاودانه گي ميگردند.
افشين:
اي بابك سينه ات در درون خاك، همچنين از آتش نامرادي ها انباشته باد! من
فرصت از نيش مار برميگيرم و خواهي ديد كه وهم نا صواب تو در حق من چه
نابخردانه بوده است.
بابك:
حاشا كه از زمين بنده گي سر به آسمان عصيان فرازآوري؛ اما گواه من اين است
كه زبان به قدر دهان گشودن بصيرت است و حد نگهداشتن از براي سر عبادت. خرمن
آرزو هايت در انتظار آتشي است كه از سوي مازندران خواهد آمد!
افشين:
در قلمرو من گوسفندان اطاعت و شيران سركش يكجا ميچرند... چه باك از شغالان
گردنكش كه اين جا و آن جا فرا برويند؟
بابك:
اي ناز پرورده ،حس ميكنم كه به چهرة گوسفندان و شيران خويش به درستي نگاه
نكرده اي و گرنه ميدانستي كه دنياي امروز دنياي شغالان است، آنگاه در
شناسايي خودت نيز به زحمتي اندر نميشدي.
افشين:
كاش سرنوشت يكبار ديگر گلوي ترا به چنگال آهنين من ميسپرد. آخ!
بابك:
زمانه در گذر است افشين. اكنون گلوي تو در چنگال فولادين مولاي مسلمين است.
( افشين روي تخت خواب
مينشيند و صحنه تاريك ميشود.)
ادامه صفحه
يکم
دوم
سوم
چهارم
پنجم
|