جعبه هاي مقوايي و ته سيگار
در رود خانه ديده نمي شود
پري ها آماده سفرند
و دوستانشان وارثان
بيكاره مديران شهر آماده سفرند
بي آنكه نشاني از خود بجا
بگذارند
((
در كنار رود « ليمان »
نشستم و گريستم
))
تايمز مهربان ! تا پايان
اين ترانه آرام بگذر
تايمز مهربان ! صدايم را
بلند نمي كنم سرت را درد نمي آورم
آرام بگذر
مي شنوم سوز سردي
را و زق زق استخوانها را در پشتم
كه نيشش تا بناگوش باز است
موشي كه شكم لزجش را بر
ماسه ها كشيد آرام خزيد تا چمنها و
من از آب تيره كانال پشت انبار هاي
گاز ماهي مي گرفتم عصر زمستان
و فكر مي
كردم به غرق شدن برادرم كه شاه
بود
و مرگ پدرم كه شاه بود پيش
از او بدنهاي سفيد لخت بر گودي خيس زمين
و استخوان هاي ريخته شده
در گودال خشك
كه سال به
سال فقط زير پاي موشها صدا مي كنند
اما در پشتم هر
لحظه صداي بوقها و موتورها را مي شنوم كه بهار سوييني را به خانم
پرتر خواهند رساند
كه زير مهتاب با
دخترش پاهاشان را در آب سودا مي شويند واي از صداي اين بچه ها
كه در گروه كر مي خوانند
جيك جيك جيك چه
چه چه چه چه
كه آنطور به او تجاوز
شد (( ترو ))
شهر خيالي
زيرمه قهوه اي ظهر زمستان
اقاي
يوجنيدس
تاجر ازميري
صورت اصلاح نكرده
جيب پر از كشمش
بيمه و كرايه مجاني تا لندن
اسناد در دست
به زبان فرانسه
با لهجه دهاتي دعوت كرد
نهار را با او
در
نون استريت
بخورم
و تعطيلات آخر هفته را
در
مترو پل
با او باشم
در ساعت بنفش
وقتي كه پشت ميز كار پشت
راست مي شود
و چشم بالاتر از ميز را مي
بيند
و بدن مثل موتور
تاكسي در حال توقف تپ تپ مي كند
من
تيرزياس
كه كورم اما بين دو زندگي مي تپم
من پير مردي با پستانهاي چروكيده
در ساعت بنفش
من تيرزياس با پستان هاي
چروكيده
اينها را ديدم و
باقي را پيش گويي كردم
چشم براه مهمان دعوت
شده ماندم
جواني با صورتي پر از جوش
شاگرد يك معاملات ملكي پررو
از آن لمپن هايي كه اعتبارش
يك كلاه ابريشم بر سر يك ميليونر اهل
برادفورد
حدسش درست است فرصت
غنيمت
شام تمام شده و زن دمغ و
خسته
سعي مي كند نوازشش
كند زن نمي خواهد اما مخالفت نمي كند
ناگهان سرخ و
مصمم حمله مي كند
دستهاي جستجوگرش با مقاومت
روبرو نمي شوند
غرورش بي
پاسخ لذتش بي تفاوت
و من تيرزياس
آنچه بر اين كاناپه يا تخت مي گذرد
از پيش تجربه
كرده ام
من كه زير ديوار شهر
تبس
نشسته ام
و در عميق ترين گور ها و مرده ها قدم زده
ام
آخرين بوسه نوازشگر
مرد پلكانِ تاريك و او كورمال
نگاه مي كند به پشت
زن از ذهنش مي گذرد فكري كه نمي كند
(( خوب
تموم شد و خوب شد كه تموم شد ))
وقتي زن زيبا تسليم هوس مي
شود
و اين بار تنها در اتاق قدم مي زند
ناخودآگاه دستي به موهايش مي كشد
و صفحه اي روي گرامافون مي
گذارد
ترانه من روي آب مي خزد
در طول
ساحل در امتداد خيابان ملكه ويكتوريا
اي شهر ، شهر گاهي
آنجا كه ماهيگيران ظهر ها استراحت مي كنند
كنار ديوارهاي كليساي سنت
ماگنوس شهيد
لبريز از نقش هاي وصف نا
پذير طلايي و نقره اي ايوني
ناله دلنواز
ماندولين و پچ پچ و هاي و هوي ميخانه را شنيده ام
رود عرق
كرده نفت و قير قايق ها تاب خوران
روي
جذر آب بادبانهاي سرخ بر دكل هاي سنگين پيشاپيش باد
قايق هاي باري
الوار هاي شناور را از كنار جزيره سگها بسوي گرينويچ مي كشند
و يا لا لا
ليا وا لا لا ليا لا لا
اليزابت ولستر
پارو مي زنند
پشت كشتي صدفي طلايي بود سرخ و طلايي موج چابك هر
دو ساحل را چين مي داد باد جنوب غربي بروي آب مي كشيد صداي ناقوس
برج هاي سفيد را
تراموا و درخت هاي دود
گرفته
هايبري
حوصله ام را كشت
ريچموند
و كيو
دق مرگم مي كردند