توماس استرنس اليوت
ترجمه : هومن عزيزي
من با چشمهاي خود سيبيل اهل كومي را ديدم كه در يك بطريِ
آويخته زنداني بود و بچه ها با تمسخر از او مي پرسيدند: « سيبيل چه آرزويي
داري ؟ » و او جواب داد : « مرگ »
براي عزرا پاوند ، هنرمند برتر
يكدست شطرنج
تختي كه زن بر آن نشسته بود
تختي درخشان
از روي مرمرها مي درخشيد
جاييكه
آينه بر روي پايه هاي مزين به شاخه هاي پر از انگور
و از توي
آن مجسمهء طلايي
كوپيدان
سر مي كشيد
- و مجسمه
ديگري چشم هايش را پشت بالهاي او پنهان مي كرد-
نور
شمعدان هفت شاخه
را دو برابر مي كرد و به ميز مي تاباند
تا جواهرات او برق
بزنند
از اطلس ها
اِصراف مي باريد
از ظرف هاي
عاج و بلور كه درهاشان باز
مخلوط عطر
هاي شگفت آور روغني پودر مايع
در هوا شناور
حواس
غرق در بوي عطرها
با نسيم كه از پنجره مي وزيد مي رقصيدند
شعله ها
حجيم مي شدند اوج مي گرفتند
دودشان به
لاكوريا
مي رفت
ونقش هاي روي سقف موج مي زدند
هيزم هاي
قطور دريايي آغشته به مس
غرق در آتش سبز نارنجي
در بخاري سنگي
و
در روشنايي غمگينش تصوير دلفين روي ديوار شنا مي كرد
روي پيش بخاري عتيقه
- انگار پنجره اي به نماي
جنگل -
تغيير
شكل
فيلومل
نقش بسته
بود
كه
پادشاه خون آشام آنطور به او تجاوز كرد
و صداي آسماني اش - بلبل -
همه جا را پر مي كرد
گريه مي
كرد و جهان را دنبال مي كرد
چه چه ي در گوشهاي پليد و ديگر باز مانده هاي
از ياد رفته زمان
نقش شده بر ديوار
اشباح خيره خم
شده به بيرون
خم مي شدند و اتاقهاي
بغلي را ساكت مي كردند
پاها بروي پله ها كشيده مي شد
زير نور آتش زير برس موهاي زن پريشان و
سوسوزن
مشتعل در كلمات سپس ناگهان
وحشيانه خاموش...
((- امشب اعصابم خرابه آره خراب پيشم بمون
باهام حرف بزن
چرا هيچوقت هيچي نمي گي ؟ حرف بزن
به چي فكر
مي كني ؟ فكر چي ؟ چي ؟
هيچوقت نمي
فهمم به چي فكر مي كني ! فكر كن ...
-
فكر مي كنم تو كوچه موشا هستيم
جايي كه مرده ها استخوناشون رو گم كردن ...
- صداي چيه
؟ - باد زير در
حالا صداي
چيه ؟ باد چيكار مي كنه ؟ ))
هيچ و دوباره هيچ
(( تو هيچي
نمي دوني؟ هيچي نمي بيني؟ هيچي يادت نمي آد ؟ هيچي ؟ ))
بياد مي آورم اين مرواريدهايست كه چشم هاي او بود ...
(( تو زنده
اي يا نه ؟ هيچي تو كله تو نيست ؟ ))
اوووووو اين
لباس كهنه
شكسپهري
برازنده
زيركانه
(( حالا
چيكار كنم ؟ چيكار كنم ؟
همينطوري مي رم بيرون و ول
مي گردم با مواي پريشون
فردا چيكار كنم ؟ اصلاً
هميشه چيكار كنم ؟ ))
اب گرم ساعت 10
و اگر باران بگيرد ماشين رو بسته ساعت 4
و بازي شطرنج بهم
فشردن چشم هاي بي پلك در انتظار در زدن
وختي شوور ليل از سربازي
برگشت ، بهش گفتم رك و راس بهش گفتم