اي بينابين با مابعد
الطبيعه و طبيعه و دستيابي و وصل شدن هردو . اسطوره ي الان قوا ضمن اين كه
حكايت از وصل شدن به مابعد الطبيعه مي كند ، زمين را نيز به چالش در مي
آورد و اولين خصلت خود را در جهان اسطوره مي نماياند . يعني اجراي شيوه ي
خاصي از بودن ، كاملاً منحصر به فرد و يگانه با پي رنگ هايي اجتماعي كه
بتواند با وصل شدن به مابعد الطبيعه به اسطوره منجر شود، الان قوا ، حكايت
از بودن در جامعه اي ديكتاتورمآبانه نيز هست كه براي اجراي شيوه هاي غير
معمول بودن و زندگي بايد تن به اساطير داد. امكاني براي بروز الان قوا و
شيوه هاي گوناگون ديگر در چنين جامعه اي نيست . تنها با وصل شدن به جهان
غير عقلاني مي توان آزاد بود و شيوه هاي گوناگون زيستن را به رخ كشاند .
جهان عقلاني ، جهان مشخص و با نظمي مشخص است ، صورت بندي عقل در جامعه ي
الان قوا اجازه ي بروز گونه گوني را گرفته است و تقريباً مسيرها براي تنوع
مسدود مي باشد ، الان قوا ناچار است كه ازخود بگذرد و به اسطوره بدل شود ،
مقابل اسطوره نمي توان ايستاد ، براي اسطوره نمي توان مرز گذاشت و آن را در
جغرافيا و عقل محدود كرد. براي همين ست كه من فكر مي كنم تغييرات تاريخي در
سرزمين ما ابتدا از مسيرهاي مابعد الطبيعي صورت گرفته. از رؤيا . تخيل ،
نماد، افسانه، و اسطوره . مثال هاي زيادي را مي توان آورد كه چگونه
تبارشناسي يك افسانه ما را به صورت بندي گوناگون اجتماع مي برد. يعني
افسانه از نشانه هاي گوناگون و چندپاره شكل يافته است. افسانه ي مشهور «
بندامير »ضمن اينكه با عناصر خاور دور هم چون « اژدها » آميخته ، عناصر
گوناگوني از بوديسم ، مهرپرستي ، و حتا اسلام را نيز در خود جاي داده است .
افسانه هاي مربوط به كهن ترين معبد آرياناي باستان ،در « بلخ بامي » ما را
به تلاقي اعجاب آور بوديسم و مهر پرستي مي برد.
پاروپاميسس باستاني
افغانستان مهد اسطوره ها و افسانه هاي « چندرگه » چند لايه و ساخته شده از
نشانه هاي متفاوت فرهنگي ست. آميختگي بوديسم ، مهرپرستي ، تمدن يوناني ، مغولي
،چيني، و حتا اسلامي علاوه بر آثار و ابنيه هاي تاريخي در افسانه ها ،
نمادها و اساطير تأثير بنيادي گذاشته است . اسطوره ي الان قوا ضمن اين كه
از بستر ديكتاتورمآبانه سر بر مي كند ، راوي چند گانگي و پذيرندگي جامعه ي
افغانستان نيز هست ، گذار زندگي « الان خوا » ي « مغولي » را به پاروپاميسس
باستاني كشاند ، در پاروپاميس الان خوا در شرايطي قرار گرفت كه با اجزا و
نشانه هاي فرهنگي ديگر تركيب شده و بدل به قهرماني لابلاي اساطير شد . در
پاروپاميسس نام او با تغييري « الان قوا » خوانده شد ، اهالي پاروپاميسس
ماجراي او را پس از پيوستن به اساطير دهان به دهان نقل كردند و اكنون او
الان قوا زنده و ناميراست ، به نظر من الان قوا اكنون از حصارهاي زمان
گذشته و چون ماجرايي اسطوره اي در سرگذشت صاحبانش فعالانه هست.
ما اكنون او را فرا خوانده
ايم ، در اين مجلس ، در بين اين كلمات و اين نوشته .بگذاريد او را با يك
نماد گويا در سرزمين اسطوره هاي چند رگه ي پاروپاميسس پيوند دهيم ، با نماد
ي كه بتواند در ساخت اسطوره اي الان قوا همراه شده و در تركيبي هماهنگ جاري
شود ، در بستر زمان جاري شود،
يعني همان انتظاري كه از
اسطوره هست ، يعني فرا رفتن از ابعاد مكان و ابعاد زمان ، همان چيزي كه
اكنون الان قوا را به ميان اين كلمات كشانيده است . بگذاريد در يك مراسم
آييني بر حجله ي ناپيداي عروسي او نماد شاخ گوزن را قرار دهيم و تركيب
آميخته با مراسم آييني سرزمين پاروپاميسس را بنگريم . شاخ گوزن بر حجله ي
ناپيداي عروسي او مي تواند از او حمايت كرده ، او را در مقابل« نيروهاي شر»
ياري كند . حركت درخت وار شاخ گوزن به بالا تمايل آن را به وصل شدن به
مابعد الطبيعه مي رساند و بر آزادي تأكيد مي كند . ريخت فيزيكي شاخ گوزن ،
ريخت آزاد و رها ست به فضا تعلق دارد و از آن فضا و مابعد الطبيعه است .
شاخ گوزن به الان قوا توان پايداري هم چنان مي دهد و حركت مابعد الطبيعي او
را تأييد مي كند ، حركت به سمت زلال و پاك نور در مسيري به سمت بالا ، به
جايي از تصور خود مابعد الطبيعه ، هم چون شاخ رها و بالا رونده ي گوزن به
جايي از تصور خود مابعد الطبيعه.
فكرمي كنم هنوز شاخ گوزن بر
پرده هاي تازه عروسان باقي مانده از پاروپاميسس باستاني هست . الان قوا هم
به گمانم هم چون عروسان پاروپاميسس شايسته ي پرده هاي گلدوزي شده ي شاخ
گوزن باشد. شاخ گوزن به تصور ما از اسطوره ي الان قوا بعد و ميدان وسيع تري
مي دهد ،ژرف تر مي شود و جامعه ي پاروپاميسس يان را بيشتر و بهتر مي
نماياند . جامعه ي ديكتاتورمآبانه و جامعه اي خواهان آزادي و پذيرنده ي
تنوع و گونه گوني . اين جامعه ، تنوع خواهي را از راه باز گذاشتن مسير
مابعد الطبيعي خود به نمايش گذاشته است و ديكتاتورمآبانگي را در مكانيزم
هاي نابرابر قدرت در خانواده ، آبادي ، شهر ،و اجتماع . تنوع خواهي در اين
جامعه ناچار است از مسير غير ملموس تري وارد شود ، از مسير اسطوره و البته
تخيل.
تخيل و اسطوره را مي توان
وجب به وجب در پاروپاميسس باستان يافت ، رواج تخيل و اسطوره مشروط به نوعي
آزادي ست ، در حقيقت گريزي از زندان و حصار عقل است . گريزي نامرئي و لمس
نشدني در قصه هاي شبانه اي كه كهنسالان براي جوان تر ها بازگو مي كنند و
باز جوان ترها كهنسال مي شوند واين مسير نامرئي را به روي جوان ترهاي بعد
مي گشايند .