|
برخوردمان با پوچ است
محمد رضا
اميرى
بى آن كه بدانيم .
تمام عمر را
در تلاشى
زندگى فرسا مى گذرانيم. گذرنده اى هستيم در راهروهاى قاطع و بى تخفيفِ
خانواده ، جامعه ، قانون ، سنت،…
همراه با صفِ بى انتها و ابتداى گذرندگانش در پس و پيش. بى مجالى براى
درنگيدن. ايستادن يعنى له شدن ، بيرون افتادن .
همه چيز
از
پيش مهيا و انديشيده شده است . از وسايل سرگرمى گرفته تا ابزار سرافرازى و
چه سعادتى بالاتر از اين كه در جهان متمدن ما نيز شهروند قانون مند و رسمى
جامعه اى مدنى هستيم. سرحدات سرزمين پاكمان را به دقتى رياضى وار از سرزمين
ناپاكان مشخص كرده ايم و به زيور سيم خاردار و گلوله و سرباز آرائيده ايمش
. سنت هامان را پاس خواهيم داشت و به قانون سجده مى بريم و خوب مى دانيم كه
بايد به تاريخ پر افتخارمان بباليم و بدين سان با عزت و افتخار راه را به
پايان مى رسانيم اما گاه در ميان اين چشم هاى عادت كرده و اذهان معتاد
كسانى مى آيند كه در هم شكننده و ويران كننده اند . كسانى كه خود را براى
ديدن و دوباره ديدن تربيت كرده اند بدانسان كه ريلكه در دفترهاى مالده مى
گويد : »
ديدن را ياد مى گيرم. نمى دانم چرا، اما همه چيز ژرف تر در من رسوخ مى كند
و ديگر آنجا كه هميشه باز مى ايستاد، نمى ماند.«
و هم اينانند كه به يارى
چشمان بازشان زندگى را معنا و ارزشى والا مى بخشند .
صادق
هدايت
چهره ى مشهوريست و حتا شهرت افسانه اى دارد ( هر چند خود به اين شهرت مشكوك
بود ) و درباره خودش و آثارش بسيار گفته شده است . اما شايد بشود به بهانه
ى او از چيزى سخن گفت .
هدايت در ابتداى پيام كافكا مى نويسد :
»
نويسندگان
كميابى هستند كه براى نخستين بار سبك و موضوع تازه اى را ميان مى كشند ،
بخصوص معنى جديدى براى زندگى مى آورند كه پيش از آن ها وجود نداشته است .«
براى هر نويسنده اى صاحب سبك بودن و داشتن موضوع و فكر تازه ارزشمند و قابل
توجه است اما مسئله اصلى چيز ديگريست . در همان مقاله هدايت در توصيف دنياى
داستان هاى كافكا مى نويسد:
»همه
چيزهايى كه براى ما جدى و منطقى و عادى بود يك باره معنى خود را گم مى كند«
چيزهايى جدى و منطقى و عادى همان چيزهايى است كه زندگى هاى ما را مى سازد .
زندگى كه به آن خو كرده ايم و ديگر هيچ چيزش ما را شگفت زده نمى كند.
معناى زندگى برايمان از پيش تعريف شده و ما تنها نگاه سردمان را از روى
چيزها عبور مى دهيم . اما گاه كسانى مى آيند
كه در بيانشان زندگى آن معناى آشنايش را گم مى كند .
ارزش هايمان را در هم مى شكنند وما را به واكنش وا مى دارند. وجوهى ديگر از
حقيقت را به ما نشان مى دهند و گاه ما را با هراسى بزرگ در مى افكنند .
وقتى كه زندگيمان
به مثابه چيزى جدى و منطقى و عادى معنايش را گم كرده پوچى و بيهودگى
جايگزينش مى شود شايد به همين دليل باشد كه بسيارى هدايت را نويسنده اى پوچ
گرا مى دانند در حالى كه او تنها واقعيت هاى ارزشمند و مقدس و جدى مان را
از منظرى ديگر نشان مى دهد . از آن پس ما مى مانيم و چگونگى برخورد با اين
زندگى. اينجا ديگر ادبيات مطرح نيست. مسئله اصلى خود زندگى است. رسيدن به
پوچى مرحله ايست ضرورى اما فقط مرحله ايست كه بايد از آن گذشت . در ماندن
در آن نشان ضعف آدمى ست. اينجاست كه خلاقيت واقعى خود را مى نماياند و
اينجاست كه انسان بايد بيافريند اما نه ضرورتاً آفرينش هنرى بل آفرينش
معنايى جديد براى زندگى. رسالت آدمى ( البته اگر بتوان كه براى انسان وظيفه
اى تصور كرد) شايد همين باشد كه زندگى پوچش را ارزشمند كند و آنچه كه ما را
قادر به آفرينش معنا مى كند توان تحمل كردن ، اراده و خلاقيت است . در غير
اين صورت ممكن است فقط برخوردمان با پوچ باشد .
|