كتاب
مهر كتابى با رويكرد محض به طبيعت نيست ، در واقع ما مى توانيم به جاى كلمه
طبيعت، كلمه طبيعى بگذاريم. در بيشتر شعرها ما با عناصر طبيعى رو به رو
هستيم كه در محيط پيرامون ما وجود دارد. عناصرى برگرفته از طبيعت كه در
كاربرد متفاوت از خود نقش ايفا مى كنند. اين برخورد متضاد با عناصر طبيعى و
طبيعت پيرامون شاعر وقتى در ساخت جمله ها شكل مى گيرد نه تنها معناى
ابتدايى خود را مى توانند برسانند بلكه مى توانند در حركت به عمق تصوير و
لايه بردارى از تصوير به سمت چند چهره اى پيش بروند.
اين جا
ما ديگر با شاعرى توصيفى با رويكرد محض مثلاً امپرسيونيسم يا رويكرد
اجتماعى رو به رو نيستيم بلكه شاعر به تراشيدن دوباره طبيعت آن گونه كه خود
مى خواهد با واژه درگير مى شود. تصويرى كه يك بار ديگر از شكل هر روز خود
در ساختى دورتر برده مى شود. در اين نوع ساخت هر چيزى حكم ابزارى دارد در
رساندن يك چيز و آن مفهوم و محتواى مورد نظر شاعر است . شاعر سمبوليك عمل
نمى كند كه هر چيزى را به رمز بيان كند بلكه از تصوير بيرون بيشتر بهره مى
گيرد. اين جاست كه ما به چند لايه بودن زبان و واژه پى مى بريم كه در صورت
كاربرد و توانايى به كار گرفتن تمام يك واژه مى توانيم بى نهايت تصوير و
بُعد از آن بگيريم .
:
…
و انعكاس قلم بر كاغذ و جريده ى تلخ
و آسمان
و آهوى گريزان ابر .
ستايش
بر آسمان و بازتاب درياها
و
نهنگان تسبيح گوى خداوند
سلام بر
فرزندان زعفران و گياه
و طبيعت
باران خورده ى معانى…
ما به
خاطر شبيه سازى متفاوت با تصوير حجم يافته روبه رو هستيم، در حالت اول
آسمان وقتى بعد از سطر اول خوانده مى شود بلافاصله پى مى بريم اين همان
آسمان هر روز نيست كه مى شناسيم، در واقع اين آسمان را بايد شايد بر همان
انعكاس قلم بسازيم جايى كه خود نوشته هم مورد نظر شاعر نيست بلكه انعكاس آن
را مى خواهد اين تصوير در آن آسمان با تشبيه خاص آهوى گريزان ابر ثابت مى
شود ما حركت ناپايدار تصوير درست شده را داريم بايد سريع در خود واژه به
شكل واژه در همان آسمان برسيم و اين به خاطر خاصيت ابر است و ويژگى گريز كه
شاعر انتخاب كرده است در بى تعريفى اين تصوير، جايى كه خواننده به راحتى
دستش باز مى شود تا هرتصوير ديگرى را كه مى خواهد دوباره در آن ابر ببيند
كه تمامى با تثبيت گريز تمام خواهند شد تاثير زبان از اين تصاوير در واژه
قبل شكل گرفته است و آن آوردن صفتى غير متعارف براى واژه جريده است. تلخ به
خوبى و با ساده ترين شكل ممكن بار تاريخى جريده را به دوش مى كشد و گواه
خوبى براى او است با صفت تلخ. در سطر بعد ما دوباره آسمان را داريم كه اين
يكى همان آسمان شناخته شده است و ما به خوبى مى توانيم تفاوت دو آسمان را
در اين فاصله كوتاه دو جمله باز كنيم و دو زاويه ديد بسيار متفاوت را در آن
واحد تجربه كنيم يكى بر آسمان شكل گرفته در انعكاس قلم با ديدى درونى كه
ناگزير هستيم سرمان را پايين بيندازيم تا در او خود را ببينيم ديگرى كه
بايد همزمان سر خود را به سمت بالا بگيريم و ديد بيرونى گسترده را در چشم
جا دهيم اين تغيير ديدگاه امكان استفاده از چندفضايى بودن را به شاعر مى
دهد ما دائم در شعر بين اين مكان هاى ريز و درشت و درون و بيرون در حال
تغيير مسير ديد خود مى شويم با اشاره به نشانه هايى كه آن ها از حالت
بيرونى و هميشگى خود به نرمى فاصله مى گيرند و شاعر را در شكل ديگر خود
يارى مى رسانند.تصوير برگشت خورده ى" بازتاب دريا " جايى كه آسمان
به اين برگشت وصل مى شود و به عمق بردن اين تصوير نه در آسمان بلكه در
بازتاب آن جايى كه براى نهنگان نمادى سمبوليك از پرستش آورده مى شود و سپس
اين تصوير خود را بيرون مى آورد و بلافاصله كيفيتى متافيزيكى مى يابد و از
نشانه ى پنهان رنگ در ساخت استفاده مى كند و در واقع عناصرى را وارد مى كند
كه ما براى شناختن آن ها بايد از زعفران و گياه و خاصيت رنگ و حس آن ها
بگذريم. عناصر طبيعى كاملاً شناخته شده در تصويرى كاملاً ناشناخته از همان
عناصر، كه با طبيعت باران خورده ى معانى كامل مى شود . ما دوباره در بازى
تصوير زبان شاعر وارد مى شويم، استفاده از نشانه هاى خيلى آشنا در فضايى كه
غيرآشناست با بهره گرفتن از خود اين آشنايى تصوير در واقع شاعر به خوبى
آشنايى زدايى مى كند و ذهن و زبان خواننده ناگزيراست در اين بين به درك
ديگر اين واژه و نشانه هاى آشنا دست بزند.
ممكن
است بعدازظهر باشد
زير
سايه ها ى بادام
آن ذرت
هايى كه حرفش را مى زنند نيستند
حتماً
كوهستان هواى سردى دارد !
نگاه
كنيد
سمت
راست عكس را نگاه كنيد
مردى با
كلاشينكف چه معنايى دارد
؟
به شعر
ديگرى از كتاب مهر نگاه مى كنيم ، تا استفاده كاربردى از عناصر طبيعت را در
زبان به شكل طبيعى ببينيم و از مجموعه تصاوير داده شده به واژگانى برسيم كه
شاعر يك بار آن ها را از زمان خالى كرده است و يكبار ديگر با زمان و زبان
خاص در ارائه تصوير در زمان به جريان انداخته است.
اين
خلاء ايجاد كردن با ترديد در واژه ممكن است رخ مى دهد. زمان از جمله گرفته
مى شود و ما جمله اى را مى خوانيم كه داراى ويژگى طبيعى بايد باشد از نشانه
هاى شناخته شده در اين زمان خاص اما چون در ابتدا با ترديد همراه شده است
پس ما در واقع ممكن است بعداز ظهر را نداشته باشيم، خلاء تصوير بعد از خلاء
زمان رخ مى دهد، ذرت بايد باشد و نيست و اين ذرت ها را كسى نمى شناسد چون
آن ها هم حرفش را مى زده اند نه آن كه ديده باشند، "حتماً " قطعيت ترديد را
تاييد مى كند و ما در زاويه ديد خود تصويرهايى داريم كه با نبودنشان شكل مى
گيرند و در ذهن ما نه در شعر، اين جا اولين ضربه براى حضور زمان در قالبى
فشرده شكل مى گيرد، طبيعت ، كوهستان است و ما از اين طبيعت قبل از خواندن
كلمه بعدى مى دانيم كوهستان داراى هواى سرد است ، شاعر هم همين نكته را
دوباره مى گويد ، ما زمان مشخص داريم در مكان مشخص اما نه مربوط به دو سطر
پيش ، بلكه مربوط به خود همين سطر، با اين ربط نگفته از شاعر كه در دوسطر
پيش تر مانند رمز بازكردن اين تصويرها گذاشته است، و آن بادام هاى وحشى است
اكنون كه ما فضاى كوهستان را داريم مى توانيم به راحتى ويژگى و صفت وحشى
بودن را براى آن ها به كار ببريم. دو تاكيد در دستور نگاه كنيد و جهت نگاه
در سطر بعد " سمت راست عكس را نگاه كنيد" ما را مجبور مى كند تا زاويه ديد
خود را در اثر انتخاب كنيم، ما نظاره گر هستيم و اجازه ورود به فضاى خصوصى
شعر را به ظاهر نداريم، شعر اندازه اش آن قدر كوچك مى شود كه مى تواند
در دست ما قرار بگيرد و ما آن را كاملاً لمس كنيم ، و آن چه در ماهيت درونى
اثر رخ مى دهد مجموعه تصاويرى هستند كه در دست خواننده تن به حركت داده اند
و ما در ميان خلاء ايجاد شده از عناصر طبيعى در شعر بايد آن را بسازيم تا
بتوانيم سطر آخر را هم ببينيم، مردى كه با كلاشينكف ايستاده است و باز
احتمالاً تنها ايستاده است در زمانى كه ما هنوز نمى دانيم و مكانى كه
ترجيح مى دهيم در شعر همان سايه ى بادام هاى وحشى باشد از تصوير ساكت و
دست نخورده از كوهستان شاعرو در ميان خاطره اى كه نيست از ذرت ها وحال اين
ديدن با پرسش همراه مى شود، شاعر نتيجه شعر خود را از اين بازى تصوير وزبان
و بازى با نشانه هاى خلاء حجم ساز واژگان انتخابى از ما مى پرسد و اين
پرسشى است كه مى تواند بى شمار جواب داشته باشد.
گوسفندانى كه در رگانش خفته است
با طبل
بزرگى كه رفتارش را تنظيم مى كند
عصاره ى
زمان اينست
در خلوت
كسى كه ماه را از چشمش برداشته اند
كسى كه
فلوتش را گم كرده است
…
كدام
بار معنايى را شاعر از واژه گوسفند در نظر دارد؟ اطاعت محض يا بلاهتى كه به
شكل خاص در رفتار اين حيوان وجود دارد و يا شايد معصوم بودن و
…
هر چيز ديگر ما آزادانه تصوير انتخابى خود را از گوسفند برمى گيريم و آن را
در بستر محدود و كاملاً باريك جايى مثل رگ مى گذاريم و سپس اين را در اين
تصوير مى يابيم كه گوسفند يا همان تصوير شناخته شده ى طبيعى را با هر صفتى
كه انتخاب كنيم بايد اين صفت را در تمام سيستم گردش خون شعر جريان يافته
بدانيم اين نهيب پنهان خواننده را وادار مى كند تا يكبار ديگر گوسفند را
انتخاب كند واين در حالى اتفاق مى افتد كه شاعر به خوبى خواننده را وادار
مى كند تا در سطر اول مكث كند و با وسواس بيشترى تصويرها را از كلمه هاى
شناخته شده برگزيند ، طبل و رفتار هم همين رفتار دقيق را از خواننده مى
طلبند هر چند تا حدودى تكليف شعر در خواننده براى تاثير گذارى با وسواس
تصوير از جمله اول كمى روشن شده است چرا كه با كلمه ى تنظيم مى كند شاعر ما
را به چينش منظم تصويرها مى برد جايى مثل پادگان و نظم بى چون و چراى آن
جا. ما در اين تصوير و كنش درك شده به محض اين كه جا مى افتيم بايد مكان
حضور شعر را عوض كنيم و دوباره به بى نهايتى مكان و زمان وصل شويم. اين
تصوير بدون آن كه در ذهن ما گم شود بلافاصله با قسمتى از اين مكان در واژه
ى خلوت تعريف مى شود و در تصوير شخص غايب كه با خلاء ديدن همراه است از
نبود ماه و كسى كه در اين فضاى بصرى خاص موسيقى خود را كه در يك فلوت نقاشى
شده است ، گم كرده است . در واقع ما براى رسيدن به اين مكان بايد با خلاء
تصوير نقش بزنيم نه با خود تصوير.
از اين
نمونه ها مى توان باز هم آورد هر چند ممكن است باعث طولانى شدن نوشتار شود.
از اين بحث مى گذرم و به رويكردهاى ديگربا كتاب مهر مى پردازم.