كلمه اى
مى تواند با تصوير ابتدايى خود و يا اولين تصوير به جمله وارد شود كه با
مرتب ترين شكل به خدمت گرفته شود . دايره واژگان يك شاعر در كليت يك اثر
ضربه هاى زبان و تصوير ساخته شده را فراهم مى كند، هرچه از انبوه مرتبط
واژه در ساخت جمله استفاده كنيم امكان خلق بيشترى را به ذهن و زبان درونى
مى دهيم و اما اين با تكرار واژه و يا آوردن واژه هايى مشخص كه ساخت كليشه
اى پيدا كرده اند در همان بافت ذهنى متفاوت است و از اين مقوله بايد بيرون
گذاشته شود. مثلاً تا وقتى منظور ما از آوردن واژه ، شقايق ، همان شقايق
سپهرى باشد با همان حال و هواى گفتار و ذهنيت بار گرفته ما فقط واژه اى دست
مالى شده را به خدمت گرفته ايم كه خالى از تصوير است . و يا آوردن واژه ى ،
خورشيد، مانند خورشيد آيه هاى زمينى فروغ فرخزاد با همان فرم و توقع در
برآوردن جايگاه تصوير وقتى حتا در بافت شعر ناگزير از ضربآهنگ همان شعر
خواهيم بود و يا هزار نمونه ديگر از واژگان اخوان و شاملو و…
نه اين كه نبايد از واژه ديگر استفاده كرد بلكه منظور حضور بار ذهنى است كه
باعث مى شود تا يك شاعر از دايره واژگانى استفاده كند كه ناگزير در همان
محيط حسى هم به حركت تن دهد . به كتاب مهر نگاه كنيم و از اين ميان مجموعه
واژگان خاص كه شايد براى اولين بار به اين شكل به خدمت گرفته شده اند در
ذهنيت شاعر براى بار دادن به تصوير واژه. بايد ديد شاعر تا چه اندازه در
اين امر موفق بوده است و چگونه توانسته است براى خود به استقلال زبان برسد.
پارسايان شراب ، بروج سخت ، باروهاى فهم ، باده گساران تر، سليمان غم ،
مايا ، شرابه ى دراز، شاخ گوزن، عهد منجيق، هلال گيسو، شكنج نور، مكعب سبز،
ساحت غبار، طرح زيتونى آب، شاهزاده ى مخملى، وحدت ناآرام، اسب سرخ بال
وحشى، پاى شيطان، عصر غليظ، ميناى كابلى ، شعاع آب، نهنگ پريشان، ترمه ى
لرزان شبنم ، صاحب شكار، ولايت شعر، باله ى برگ هاى پاييزى ، سايه هاى
بادام ، پياله ى غريب هزارگان ، لت خورده ، تلوتلو خوردن ، آهوى گريزان
ابر، شرابه ى دراز، برج سرطان، تاش ها، ريگ هاى بيابان، باميان، بخارا،
سرودملى، خبردار، كارگاه آفرينش، نى انبانى عربى و…
نه اين
كه اين واژگان تا قبل از اين استفاده نشده اند اما در اين آثار به حضور
مستقل خود تن مى دهند و در كنارديگر كلمات در بافت جمله اى قرار مى گيرند
كه به راحتى تصوير خود را در اختيار خواننده مى گذارند. راحتى حركت تصوير
در سطح جمله ، پيوستگى تصاوير و كليت محتوا را به وجود مى آورد.
مثلاُ
جايى كه گفته شده است:
و رسم
پارسايان شراب اين است .جمله اى خبرى براى گفتن چيزى كه ماهيت تضاد دارد
بين پارسايى و شراب، بى آن كه شكاف ساخت در واژه به وجود بيايد و با توضيح
اضافه و يا درگير شدن در ساخت واژه براى بيان خبر .
و يا :
و تلو
تلو خوردن در معانى .جمله اى كه به راحتى حركت مى سازد با شيوه ى تصويرى كه
در تلو تلو خوردن آورده مى شود و اين وقتى خاص تر مى شود كه اين حركت بايد
در بى مكانى و يا حضورى فرضى شكل بگيرد. جايى به نام معانى. مكانى كه نمى
دانيم دايره حركت آن چگونه رسم مى شود. اين حركت با آوردن حرف و به فهم
دوباره مى رسد يعنى جايى كه ما به اين نكته مى رسيم كه اين رفتار بارها
ظاهراً تكرار شده است ، حركتى كه در ادامه تصوير قبلى خواهد آمد اين نشان
دهنده ى اين است كه اين جمله به طرز محكمى به جمله قبلى مربوط است و هنوز
نياز به ادامه دارد و اين يعنى تصوير ى كه داده شده است بايد در همين جايى
كه آورده شده، بنشيندو با جمله هاى قبلى و بعدى خود ارتباط بر قرار كند .
:
چشم ها مثل عصر غليظى تمام مى شوند، چشم ، تصويرخود را دارد با هر كميتى كه
خواننده بخواهد آن را رسم كند با آوردن مثل شبيه سازى اتفاق مى افتد ، با
كلمه عصر زمان مشخصى را از ميان زمان ها پيدا مى كنيم و صفت اين زمان را از
ميان تمام تصويرها با واژه غليظ بايد ببينيم و بعد فعل تمام شد كه هم براى
عصر غليظ آورده مى شود و هم براى چشم معنى مى يابد. در واقع ما با در كنار
هم قرار دادن واژگانى كه ظاهر ناهمخوان دارند به جمله همخوان مى رسيم.
تناسب ديدارى بين چشم ، عصر و غليظ وجود ندارد اما به راحتى كنار هم مى
نشينند و با تمام شد ما تنها يك تصوير داريم كه به پايان مى رسد چشمى كه
عصر و غلظت را در خود گذاشته است و يا خود آن هاست.در واقع ما از واژه هايى
ساده و شناخته شده با تصويرهاى تعريف شده ى خود در يك قرارداد زبانى ديگر
در شعر تصوير ديگرى را مى سازيم.
: به
رسم خداوندگاران زيبايى و الست
و ايوب
و سليمان غم
…
واژه را
درآن چه كه نيست برگزيدن و از او تصويرى گرفتن كه در آن نيست جايى كه واژه
تصويرآشنا را كنار بگذارد و شاعر از او در شكلى ديگر بهره بگيرد ، در واقع
شاعر براى خود قرارداد زبانى خاص خود را بنا مى گذارد و اينجا به گونه اى
نامحسوس ديگر واژه ها را كه در بافت متضاد تصويرى خود قرار مى گيرند طورى
در اين قرارداد جديد كنار هم مى چيند كه مخاطب از ميان مجموعه به يك تصوير
و آن چه كه شاعر و در واقع اثر مى خواهد هدايت مى شود. به كلمه ، زيبايى و
الست در طرح رفتار رسم از جانب خداوندگاران و تركيب آن با ايوب و سليمان با
ويژگى غم ، چينش تضاد در كلمه هاى مستقل وقتى به بافت كلمه هاى ديگر متصل
است.
و حكم
باستانى گرفتارى و عشق
ا مان
نا مه ى سخنوران محزون
و سوگند
و جادوى بى بازگشت غبار .
قرارى
متفاوت گذاشتن بين واژگان در بيان آن چه كه شاعر مى خواهد به تصوير بكشد.
تصويرى از قديمى ترين شكل بودن به زمان معاصر آورده مى شود و ما هر چه جلو
مى آييم به بى زمانى كلمه ها و دورتر بودن آن ها در زمان شناخته ى ذهنى مى
رسيم. از باستان و حكم باستانى شروع مى كنيم در فضاى كيهانى گرفتارى و عشق
رها مى شويم به امان نامه مى رسيم درماهيت تعريفى متضادش با واژه سخنوران
كه با ويژگى محزون جمع مى شود مانند كادر بسته و مشخص يك عكس و سپس با ورود
به كلمه هايى از زمانى لايتناهى در مسيرى به رنگ كهكشان پا مى گذاريم،
سوگند و جادو در بى برگشتى تعليقى شيرى از غبار. ما اين واژگان و تصويرها
را از زمان هاى دور و بى تعريف در اكنون مى بينيم و اين همه مانند حاضر
كردن ابتدايى ترين كلمه با تصويرهايى كه شاعر آن ها را در ساختى كه خود مى
خواهد به خط كشيدن در زمان اكنون و بعد رها كردن آن در خود زمان، يعنى بدون
اين كه آن ها را شاعر براى زمان مشخصى به كار گرفته باشد از ماهيت درونى و
انرژى نهفته در سطح پنهان اين واژگان به خاطر بكر بودن و بدوى بودنشان بهره
گرفته و به آنان اجازه مى دهد تا با تصويرهاى ريز و درشت خود در بستر زمان
فعال بمانند. فعال نگه داشتن مجموعه تصاير در يك شعر به كار گيرى درست از
هسته ى بار گرفته ى واژه را مى طلبد و قرار داد زبانى كه شاعر با كلمه
دوباره مى بندد .
…
در ساعتى كه موج بر خواهد داشت
كش دار
خواهد شد
لغزنده
بر گونه ها و تباه كننده ى دور بى تاب دامن
مى
ايستى
نظاره
مى كنى
چاى مى
نوشى
و روى
صندلى چون قوس و قزح مى لغزى
مى
نشينى…
از واژه
ساعت بار معناى ديگر با تصوير ديگر را گرفتن در بسترى كه به جاى زمان به
حركت رو مى آورد، موج با شكل مدور خود در پيچ وتاب تو در توى تصويرى موج كه
به جاى خود شكل شناخته شده ى موج و بستر زايش آن دريا از طرف زبان شاعر در
بستر ساعت به تصوير كشيده شده است تا ما از پيچ و تاب موج به مفهوم زمان
برسيم. اين تصوير در سطر بعد با كش دار خواهد شد حركتش بسته تر و حجم بودنش
به سيال بودن مى رسد اين حجم سيال واژه به لغزش وادار خواهد شد بر بستر
بسيار محدود گونه و در واژه تباه كننده به نقش فاعلى خود مى رسد در حركت
مدور فضاى موج گونه از ويژگى درك شونده از بى تابى در تصوير دامن اينجا نقش
ساخت واژه بلافاصله عوض مى شود و حركت او به ايست مى رسد و اين توقف سطر به
سطر ادامه مى يابد نه بلافاصله و نه تنگاتنگ، مى ايستى و بعد در سطر بعد ،
بعد ازايستادن ، نظاره گر شدن را بايد تجربه كنيم ، سطر بعد چاى مى نوشى و
دوباره به سطح سيال برمى گردد و دوباره شاعر واژه را از سطح هميشه جدا مى
كند تا او را به كنش وادار كند ، لغزيدن بر صندلى مانند قوس و قزح ، و بعد
مكث حركت براى لحظه اى تا در جمله هاى بعدى باز ما درگير كنش و واكنش فعال
كلمه ها شويم. شاعر مى تواند از كلمه نقش دستورى جدايى را بگيرد جايى كه او
را از ماوراءالطبيعه برمى گزيند ، جلو مى آورد و در تصويرهاى شناخته شده
دوباره معنايِش مى كند تا چيزى ديگر از او بگيرد و درست آن جايى كه نهاد
واقع شده است همان جا صفت فاعلى مى شود و بعد به فاعل تبديل مى شود و
دوباره نهاد مى شود . اين يعنى يك كلمه به طرز شگرفى بدون آن كه شكافى در
بازى اش رخ دهد در يك بستر واژگان محدود دائم به تعويض نقش دستورى و تاثيرى
خود مشغول است. اين همان فعال سازى است براى واژه وقتى شيوه برگزيدن آن
كاملاً متفاوت از هميشه باشد . شاعر واژه را از بى زمانى بيرون مى آورد يك
بار ديگر اورا ثبت مى كند و در كادر انتخابى چشم خود مى چيند تا او را آن
گونه كه لازم دارد به كار بگيرد نه آن گونه كه هست. به جابجايى نقش هاى
دستورى در چند سطر بالا دوباره نگاه كنيم:
او نقش
دستورى نهاد دارد، حتا در زمان حذف خود واژه در استعاره ى زبان براى درك
نشانه ى دريافت رابط بين معناى خواهدشد و كش دار . تغيير نرم نقش در لغزنده
و تباه كننده رخ مى دهد، به سه بازتاب زمانى خلاصه و فشرده شده در سه فعل
مى ايستى، نظاره مى كنى و مى نوشى مى رسيم و سپس دوباره كلمه به نرمى به
نقش نهاد، مفعول، مفعول برمى گردد و در واقع دوباره به تعويض نقش تن مى
دهد و باز تاثير پذير بازى زبان مى شود در مى لغزى و مى نشينى .اين بازى با
ظرافت چيده مى شود طورى كه خواننده متوجه تغيير نقش خود در سطح شعر نمى شود
و خود نيز به راحتى به اين تغيير نقش تن مى دهد و در واقع همراه مى شود.
تغيير نقش را از سطحى به سطح ديگر بايد با نشانه ها همراه كرد كه در قسمت
نشانه ها راجع به آن خواهم گفت.
به همين
نمونه ها بسنده مى كنم و با گفتن اين نكته به قسمت بعدى مى روم كه مجموعه
واژگان و ساخت كلمه هايى كه داراى ماهيت بيرونى و درونى هستند وقتى مى
توانند وظيفه تصويرى كامل خود را درست انجام دهند كه با ساده ترين شكل ساخت
بيشترين تاثير را بگذارند و خواننده به راحتى بتواند خود را در دامنه حضور
تصويرها قرار دهد. و هنوز براى آن كه يك اثر در قابليت هاى زمان بى تعريف
بتواند جايى براى خود بگيرد بايد در ديگر فرايندهاى زبان نيز فعال شود و در
واقع درست تر اين است بگويم فعال بماند و دائم در خود به توليد و عمل وعكس
العمل درون متنى تن دهد بسترى كه اثر در خود به خلق و آفرينش فضا دست بزند
و در حال كشف تصويرهاى ديگر خود باشد.