فضا در ماهيت چند وجهى
مژگان اميرى
درى ميان آيينه وامى شود
تا زنى با
چشمان نزديك بين
به سمت گرد
سوزى از غبار بيايد،
با النگوهاى
فراموشى اش.
در قاب تاريك،
مردى ميان
داروهاى عكاسى تجزيه مى شود
و گردى چشمانش
ديگر سياه نيست .
چراغ را روشن
كن.
و چون ماهى
خميده،
از اولين
تربيع شب عبور كن .
تا كنار پرده
اى،
كه آن سوى آن،
مردى از برابر
سايه ى خويش ناپديد شد.
در آيينه، گرد
سوزى بالا گرفته است
و زنى از
درگاه تاريك،
مى گذرد.
از كتاب باغى در متقار
بلبلى محمد باقر كلاهى اهرى
آهاى!!
بگو تا دوستت بدارم
بدان
تا برايت بگذرم از جان خويش
ديدى!
ديدى ! ديدى!
درها
بسته بود ، دهان ها بسته بود
و
زنجيره دراز حرف ها
در
سياهى پشت پاهاى تو زنگ مى زدند
و
پروانه هاى پژمرده از بوى كدام گل ، مى خواستند كه ديوانه شوند
وقتى
تو نبودى كه من بگويم دوستت مى دارم
اگر
چه دشنه هاى سكوت ميان حرف هايم مىآمدند
و
مثل قبيله اى حسود تا بيابان را تفتيش كنند
در
آن راهرو دراز
دربان ها با كليدها مى آمدند و مى رفتند
سگ
ها نواله هاى سرشب شان را داشتند مى خوردند
و
مشك ها در گرماى سرشب تبخير مى شدند
جداً
كسى نبود به جز ما
كه
اسب هاى لاغرمان را كنار چشمه آب مى داديم
و
حرف مىزديم
و مى
گفتيم : قبيله را ولش
كوه
را بگذار
و
دشت را بگير و برو
برو!
برو ! برو !
برو تا
بتوانى بروى
براى
كسانى كه به روزها مى چسبند
چى
بفرستند فرشته هاى خدا
چى
توى كاسه ى اون ها بگذارن پيمانه چى ها
و چه
احساسى به آنها ارزاني كنن
وقتى
واقعاً هيچى نيست تا از اون ها بهتر باشد ، مثلاً
و
روى دود سيگارها كه خم مى شوند
پشت
پايشان را سوسك ها مى خورن
و
آنها مى گويند : كى بود !
راز
اين حرف ها را خودت مى فهمى
كه
پيام مى فرستي در خواب
پيرمردى را كه وزنش سنگين شده ميگى : آهاى !
و
صبح كه روى حرف هايش باران مى بارد
از
جنگل مى آيى و صداى شيهه ى اسب شنيده مى شود
بچه
ها مى گوين : بابا كى بود ؟
_
هيشكى نبود ، كسى نبود ، هيشكى نبود
يكى بود يكى نبود
و ستاره اى كه سوخت يادش بخير .
از كتاب ديو و پرى محمد
باقر كلاهى اهرى
شايد درست نباشد
كه در نوشتار ابتدا به ساكن هنوز نه چيزى گفته اى و نه نوشته اى ، مخصوصاً
وقتى بحث جدى را مى خواهى دامن بزنى با شعر شروع كنى اما حال كه خود
معتقد به اين امر هستم كه بايد از منظر و ديدهاى بازتر به حوزه نوشتن و
آفرينش واژه پا گذاشت شايد بد نباشد در نوشتن مقاله هم فرم به ظاهر متفاوتى
را بياورم هر چند در ميانه ى مطلب ناگزير از آوردن شاهد خواهم بود پس به
شهادت شاهد و شاهدهايى كه خواهند آمد با شاهدى قوى در ماهيت فضا خواهيم
چرخيد تا به انعكاس نور وقتى مى تابد و مى توان آن را از وجوه مختلف نگاه
كرد ما هم به ادبيات ودر كل به نوشتن نگاه كنيم. شايد توانستيم چشمان خود
را براى ديدن تصوير به شيوه اى ديگر هم تربيت كنيم .
نوشتن يك يا چند
واژه در كنار هم فضاى هنرى و بهتر بگويم فضاى بصرى خلق نمى كند . همان طور
كه آوردن افعال زير هم و شكستن بى مورد ظاهر واژه تا بتوانى به زور مفهوم
را منتقل كنى هم كار خاص و در واقع كارى نيست كه در محدوده ادبيات بگنجد.
يك واژه بايد بتواند به نيروى قدرتمندى كه او را به خدمت گرفته و ساخته است
و البته منظور ساخت متافيزيكى واژه است ، تن دهد و واقعيت و تصويرهاى غنى
شده و سنگين ازانرژى نهفته در لايه هاى پنهان خود را در اختيار نويسنده
قرار دهد. بيرون يك مطلب تصوير ساده و شايد دست يافتنى آن را به خواننده و
يا شنونده مى دهد و راه يافتن به درون سطرها و حركت به پشت شكل واژه ها
چيزى است كه بايد در يك نوشته اتفاق بيفتد تا قابليت ساخت و ساحت حضور
بيابد . واژه اگر فقط در يك روند خطى حركت كند در واقع ما هيچ كارى نكرده
ايم جز وقت تلف كردن. بعد دادن به واژه آفرينش فضا است ، جايى كه ما به آن
وارد مىشويم تا اثرى را جداى از خواندن با ديگر حواس خود لمس كنيم . بنا را
براين مى گذاريم كه نويسنده در درون خود به قابليت واقعى رسيده است و اداى
چيزى را كه نيست در نمى آورد و محصول مشترك كارخانه هاى داستان نويسى و شعر
نويسى نيست آن هم در قاعده انبوه .
از سير خطى و
تصوير ساده يك واژه با او به راه مى افتيم و به ابعاد مختلف آن مى رسيم تا
جداى از حجم هندسى يك اثر به بعد چهارمى هم كه در يك شعر مى توان به
آن رسيد ، پا بگذاريم .
1-
واژه در
شكل روزمره
هر واژه اى به
اندازه وسع خود و دايره حضورش صاحب تصوير است. تمام آن چه كه مى بينيم و
تمام آن چه كه مى شنويم و تمام آن چه كه در طول روز با هم مى گوييم از اين
قاعده پيروى مى كنند . ما براى رساندن خواسته و تقاضاى خود از كمترين واژه
و رسا ترين بايد استفاده كنيم . با كوتاهترين جمله خواسته خود را به زبان
بياوريم تا در كمترين زمان به نتيجه برسيم .
مانند زمانى كه
منتظر تاكسى هستيم و مقصد خود را مى گوييم .
هر چه خواسته به
سمت درون متمايل شود كلمه انتخابى داراى بعد حسى بيشترى مى شود. و ما را
آرام آرام به جنبه هاى ديگر خود هدايت مى كند ، ما در واقع از تصويرها و
انرژى كه واژه از خود رها مى كند متوجه نوع ارتباط و چگونگى حسى كه به ما
دست مى دهد ، مى شويم .منتهى چون به تكرار آن را در زندگى تجربه مى كنيم
كمتر به واقعيت پى مى بريم و فعل و انفعالى كه در درون يك واژه و يا واژه
ها رخ داده است را نمى بينيم. اينجاست كه رفتار هم گاه به جاى زبان آوايى
به ابزارى سودمند تبديل مى شود و ما را دربيان خواسته و نياز خود كمك مى
كند. يك نگاه ، به جاى توضيح و يا يك حركت مانند تند بلند شدن به جاى آوردن
واژه هايى كه دلالت بر خشم كنند و هزاران چيز ديگر . در واقع ما از ماهيت
متفاوت زبان استفاده كرده ايم ولى بدون شكل آوايى آن ، چيزى كه آن را زبان
رفتار مى نامند.
ورق بزنيد